تبليغاتX
دایی جون دات کام
سلام

چند ساعت پیش مجلس ختم برادر یکی از دوستان بودم یه جوون۳۰ساله که دکتر دامپزشکی بود

این مجلی واقعا استعداد مجلس طنز شدن را داشت به علت سوتی های فراوان!

قبل از رفتن یکی از بچه ها اومد دنبالم و گفت تیپ رسمی بزن بریم

منم رفتم کت وشلواری که تازه و برای اولین بار خریده بودما در آوردم و خلاصه حسابی نو نوار کردم و راهی شدیم

سر کوچه بودیم که یه فولکس زد رو ترمز و گفت بیا بالا !

تو ماشین تا رسیدن به مسجد بحثم با دوستم که صاحب فولکسه این بود که این ماشین شبیه کاسه واجبی یه  ولی اون نظرش کاملا متفاوت بود.

همین که رسیدیم واقعا علاقه خاصی به مجلس عزا پیدا کردم تاحالا این همه آدم برام بلند نشده بودن و احترام بزارن

نشستم یهو دیدم بقل دستیم داره از خنده می ترکه ! نگاه کردم دیدم حسینِ  و داره میگه 

عمه .. ده ! میگه اومدِی عروسی ( با لحجه اصفهانی خوانده شود ! )

داشتم جلو خنده خودما می گرفتم که یکی از دور داشت با یه سینی خرما می یومد و با نیش باز

علی بود اینم بند کرده بود به عمه بنده

و یه ریز می گفت .. عمت! ( اونجا عمت ! )

داشت طبق معمول دری وری می گفت که یهو یاد طلبش افتادم گفتم نمی خوای این ۴۰ تومن ما را بدی

یه دفعه زد زیر گریه و رفت ( به صورت کاملا حرفه ای یابو  آب داد )

یه نگاه می ندازم بین حضار ! اوه هرکی منا می شناسه با دیدنم خندش می گیره!

تا حالا هیچ کدوم منا این قدر رسمی ندیده بودن

تازه خوب شد می خواستم قبل ار رفتن ریشاما بزنم و یه سبیل قدر بزارم!

اگه گذاشته بودم احتمالا  روح مرحوم کلی تف و لعنت بارم می کرد به خاطر خندوندن همه!

حالا قسمت جالب از اینجا شروع می شه که یکی اومد  تو   و  رفت میکروفون را از دست واعظ گرفت !

اول که به تبلیغات پرداخت :

بنده صفری هستم از آژانس تلفنی مهر واقع  در خیابان سیمین  که به صورت شبانه روزی کار می کنه بنده به خاطر عنایتی که به آقای جلالی داشتم  که ایشون می شدند پسر عمه آقای ولی زاده که پسر نوه خاله جناب آقای رضائی عزیز ! بلند صلوات ! بله آقای رضائی از دوستان حاج محمد پسر عموی مرحوم

بعد دمبال( دنبال ) برگه آگهی فوت می گرده خوب دقت کی کنه !

مرحوم بابک ثالثی ! می شند!

به خاطر ارادت به ایشون اومدم البته بنده در آژانس تلفنی مهر واقع در خیابان سیمین که به صورت شبانه روزی کار می کنه مشغول به کارم با مدریت آقای شفیعی که اخیرا هم مادر و پدر خودشونا از دست دادن همه با هم یه فاتحه نثار روح مادر و در آن بزرگوار می کنیم!

"این آقای دکتر دامپزشک ما که عمرشا به شما داده بود تو شیراز کار می کرد "

حالا این آقا : "با نوای سوزناک" نمی دونم پدر و مادر این جون اون موقع که بچشون داشت تو دستاشون جون می کند! چه حسی داشتند بجه هی مادر مادر می کنه ولی مادر نمی تونه به دادش برسه !

"حالا این سکته زده تصادف که نکرده بخواد جون بکنه تازه یه شهر دیگه بوده!"

بعد بزرگترین سوتی :

مرحوم بابک ثالثی که یکی از اطبای بزرگ گشور بودند واقعا رئوف و محربون بود

گاهی اوقات! اینجاش دل آدما می سوزونه !واقعا آدم به این محربونی

گاهی اوقات مریضا را مجانی ویزیت می کرد

اگه می دید کسی پول نداره ازش پول نمی گرفت

 

تازه از تو زنونه صدای گریه می یومد

منم نمی دونستم چه جوری نخندم

حالا ادامه :

 

وقتی پدر مادرش حالشون بد می شد بابک خودشو می رسوند

عشقش این بود که باباشا معالجه کنه!

 

وای اینجا بابای طرف سرخ شده بود فکر کنم دلش می خواست طرفا بکشه!

"اخه این دامپزشک بود!حالا این می گفت پدرشا مداوا می کرد! "

 

بعد هم شروع کرد به لری  خوندن در حالی که اصلا هیش کی اونجا لر نبود !

ما هم تا فهمیدم طرف لره گفتیم بی خیال خنده که نداره کاراش  برای یه لر طبیعی یه !

البته یه وقت سوء تفاهم نشه  محض شوخی گفتیم!

اگه بخوام از سوتی های طرف حرف بزنم شاخ در می یارین!

 

از مجلس اومدم بیرون و رفتم برای کارای گواهینامه.

طرف عکسما دیده میگه ریشت بزی یه !

- (خودم )منظورتون همون پرفسوری یه دیگه !

*( شهروز ) لابد یه شباهتی می بینی که می گه

ـ حالا چی کار کنم جناب ؟

+(مسئول ثبت نام ) باید بزنی

ـ کیا ؟ چیا ؟

* قربان قبلا می زد دیگه گذاشته کنار !

+ جانم !

- بحث در مورد زدن بود

+ آهان ریشا می گم باید عکست سه تیغ باشه

- سه تا کافی یه !

+نه ۶ تا عکس بیار!

- من تیغا  می گم . سه تیغه کنم خوبه

+ می تونی هم با ماشین بزنی راسی سیبیل موردی نداره

- آخ جون می خوامت

 

خلاصه این شد که رفتم خونه و با تیغ  افتادم به جون خودم و یه سیبیل به قول اولین نفری که دید

سیبیل  کسوتی ! از توش در آوردم!

حالا تیپ معمولی ما زدم بازم هرکی منا می بینه می خنده ولی این بار به سیبیلام!

ولی خوب اونائی که نمی شناسن حساب می برن!

  

تو راه برگشتن به خونه بحث سر این شد که اگه من بمیرم  مجلس ختم چه جوری می شه؟

نتیجه گیری :

شروع مراسم : یه طرف مجلس یه عده که موهاشون ریخته به هم به دلیل اومدن با موتور همه با کاپشن چرمی و تیپ خلافی

یه گوشه دیگه یه عده پیر مرد سر حال و شوخ!

اون طرف :  یه تعدای دکتر و مهندس و آدم حسابی

منتها الیه سمت چپ مجلس : عده ای از دوستان در حال تبادل جک های روز

وسط مجلس : تعدای از رانندگان محترم اتوبس و تاکسی و ....

و ....

قسمت زنونه :  مادر / خواهر / ۴ تا خاله / ۴ تا عمه و شاید زن دائی

همین و بس !

 

پایان مجلس :

با تشکر از حضور گرم و صمیمی دوستان مرحوم که موجبات خوشی حضار  را فراهم کردند

با تشکر از ارازل محترم اوباش سر کوچه و خیابان که با حضور خود مجلس را زورمند نمودند

با تشکر از ساقیان محترم که با انواع پذیرایی مهمانان را در جو خاصی فرو بردند

یکی داد می زنه آفرین یه لول تریاک پیش من جایزه داری!

با تشکر از رانندگان محترم تاکسی !

رانندگان محترم اتوبوس!

رانندگان محترم ماشین های حمل زباله!

باتشکر از مامورین محترم شهرداری!

باتشکر از  سازمان نظام پزشکی

نظام مهندسی (میشه اتحادیه صنف بیکاران )

باتشکر از کسبه محل اعم از سوپر مارکت ! ویدئو کلوپ ! کاشی و سرامیک! اگزوزی ! صافکاری!

بتونه کاری ! میوه فروشی ! سبزی فروشی !دم پائی کهنه می گیریم نمک می دیم ! بدو بدو حراجه

خون دار و بچه دار زنبیلا بردار و بیار

بدو بدو!

باتشکر از نیروی محترم انتظامی!

و .....

 

جریان هم اینه که تقریبا من با همه سلام علیک دارم و رفیقم !

مثلا صبح ها که میرم پارک اول مراتب چاکریم و نوکرم به هم دیگه توسط بنده و نگهبان ساختمان

بعد مامور شهرداری / سوپر مارکت محل / انتظامات پارک / در حین رفتن همه در و همسایه خودشون از دور دست بلند می کنند!

تو پارک هرکی چند بار منا دیده باشه دیگه رفیق شدیم با هم!

ماشین حمله زباله که می یاد بره  سرشا از شیشه می یاره بیرون و میگه : بفرما ! دائی احمد!

منم : صرف شده !  قربانت !

بعد می خندیم و می ریم

جریانم اینه که مثلا مثل دیروز رفتم بانک ملی کار داشتم مدیر بانک گفت برو بیرون بانک از در زیر زمین برو پائین

دیدم یه کارمند تک و تنها نشسته و حوصلش سر رفته

کسی هم اونجا نیست

جاتون خالی یه یه ساعتی نشستیم با هم حرف زدیم بعدم شدیم رفیق شش دنگ

همه کاراما برام انجام داد خودش!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:0  توسط دایی احمد 

سلام 

۲ تا موضوع جالب برای آپ کردن دارم ولی خب امروز به خاطر باخت تیم شهرم ( نایب قهرمان آسیا شد ) اصلا حسش نیست!

تازه امروز به این نتیجه رسیدم اصلا مایه دار ( پول دار ) خوبی نمی شم

من هر وقت حالم بده اصلا حساب پولائی که خرج می  کنم را ندارم

 برای همین امروز دوستم که اینا می دونست بردم بیرون   رستوران

من همیشه زیاد طرف دوستای وضع توپ = ( مولتی میلیاردر )ام نمی تابم

اصولا اونا می یان دنبالم بعد از یه مدتم خسته می شن !

آخه از فخر فروشی چندشم می شه !

برای همین زیاد در محیط های مایه دار پسند نمی تابمم!

امروزم که دوستم بردم رستوران  همه بچه مایه بودن اومده بودن دوران خوش جوانی را طی بکشن!

منم =  

هوس کردم غذا را با دست بخورم

حالا همه اینا البته زیر چشی =  لابد با خودشون گفتم این تو در و دهاتی چیزی بوده و از معجزه های جناب رئیس جمهور  پیازی که کیلوئی ۵۰ تومن می فروخته شده ۵۰۰ تومن حالا با اضافه پولش اومده اینجا

البته سر حساب کتاب پدرمونا آوردن جلوی چشامون  

 

بقیه در ادامه مطلب!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:20  توسط دایی احمد 

سلام

ساعت ۱۰ صبح روز چهار شنبه تازه با جون کندن از خواب بیدار شده بودم که محمود اومد دم در خونه که بیا بریم بیرون می خوام لباس بخرم  هر چقدر سعی کردم بپیچونمش  نشد.

رفتیم بازار سپاهان ( تقریبا بنداز بندازه ) و یک راست سراغ همسایه گرامی مون!

بعد از اینکه شلوار مورد نظرشا پسندید به من گفت زده روش  ۳۶  تومان اول ۲۶ تومن بش بده بعد یکم می زاریم روش گفتم تو پولتا بده تو این کارا دخالت نکن   با ۲۲ هزار تومان ماجرا را تموم کردم

نوبت رسید به کفش  رفتیم پیش یکی دیگه از دوستان  اونجا هم ۳۰ تومنا ۲۲ بش دادم و خوشحال بر گشتیم!

محمود =  

گفتم کجای کاری کفش ۴۴ تومنی را به خودم می ده ۲۲  حالا چون مال تو بود اصرار نکردم

اون لباس فروشه هم همش من نصفه اتیکت قیمتا بش می دم تازه کیفم می کنه !

درک صحیحی از یک همسایه خوب !

باز محمود =

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 14:16  توسط دایی احمد 

۱

سلام

این بار می خوام ۳ بار پشت سر هم با سه تا مطلب متفاوت ظاهر شم اونم به خاطر گفته یه دوست جدید  " لاغر مردنی " دستور دادن روزی سه بار آپ کنم!

دیروز یکی از بچه ها برای قرض گرفتن دوچرخه برای ۱ روز اومده بود.

منم کلید را که دیگه از تو جا کلیدی درش آوردم چون هر روز از وارد و داخل کردنش خسته شده بودم، بش دادم

امروز اومد امونتی را پس بده ولی دیدم فرمون عوض شده ، رکاب هم عوض شده

فرمون حرفه ای با رکاب جدید  حدود ۳۰ هزار تومنی خرج برداشته بود.

گفتم چقدر خرجش شد ؟ گفت :  به خاطر قدردانی یه ! ممنون که چرخا دادی!

گفتم بیا این کلید را بگیر یه هفته دیگه هم چرخ پیشت باشه!

راسی ! اگه چیز دیگه ای هم خواستی رو درواسی نکن!

اینم عکس دوچرخه قبل از نو نوار شدن !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:3  توسط دایی احمد 

۲

چند وقتی یه از  دروازه شیراز ( جائی که تاحالا کسی به نام اصلیش " میدان آزادی " صداش نزده )

"البته دلیل سیاسی نداره! آزادی که جزو محصولاتی حساب می شه که تخمشا ملخ خورده !"

که رد می شم می بینم روی دستشوئی تازه ساز نوشته اتوماتیک !

به هر قشر هم ۱ دونه بشتر نرسیده ! یکی مردونه یکی زنونه !

مشتاق بودم بدونم جریان چیه.

تا امروز یکی از بچه ها که دستاش از پاهاش آویزون تر بود گفت بعد از انجام کار ( تخلیه ) در این مکان با ارزش 

در حالت ایستاده داشتم به ... ور می رفتم ( همون بازی کردن ) که یهو  در به صورت اتوماتیک باز شد!

شانسم کسی جلوی در نبود.

تازه فهمیدم درب اتوماتیک این دستشوئی مورد بحث بوده که هر ۳ دقیقه یه بار باز می شه !

توصیه ایمنی ! : وقتی دچار مشکل معده می شویداز وارد شدن به چنین اماکن اتوماتیکی خودرای کنید!

چون ممکن است در حال زور زدن یا زور نزدن مچتان توسط تماشاگران گرفته شود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:2  توسط دایی احمد 

۳

امروز مانند روز های گذشته در خانه در حال .. چرخ زدن بودیم و الافی خود را با سایر افراد تقسیم می کردیم که یادمان به لباس های ناکام خویش افتاد. به مادر گفتیم  پس چه شد این شلوار های ما!

گفتند : می دوزم!

گفتیم : می دانیم ۱ ماه است که دارید می دوزید.

شلوار ها و ... ها  همه از ناحیه خشتک ( میان دو ران ) دچار آسیب دیدگی شدید شده بودند

شب هنگام که از باشگاه بر می گشتیم مادر گفت دوختم.

گفتم تشکر!

که با سوالی رو به رو شدم " اونجات دندون داری " یعنی آنجایت که می دانید کجاست دندانی وجود دارد!

با نیشی نیمه باز جواب دادم یک دندان درنده!

احتمالا مادر نیز از  آسیب دیدگی لباس ها در آن ناحیه حیرت زده شده !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:1  توسط دایی احمد 

سلام

دیروز برای تعمیر پرینترم رفته بودم .

مغازه ای که باید می رفتم تو یه مجتمع تجاری ( مجتمع چهار باغ ) تقریبا مر کز شهر!

 تا رسیدم سه راه سیمین ( جاییکه باید برای رفتن به مقصد سوار تاکسی می شدم )

دیدم همه ملت آویزونن و میگن :  انقلاب !  انقلاب !

چند تا راننده تاکسی با ماشین خالی هم اونجا وایسادن و با هم حرف می زنن!

چرا خودشونا زحمت بدن می تونن با فروختن سهمیه بنزینشون  یکم به خودشون و ماشین استراحت بدن !

یهو یه تاکسی رسید و طبق معمول همه با ناامیدی گفت انقلاب ؟

گفت بیان بالا!

منم رعایت حق تقدم را گذاشتم دم کوزه تا سایرین آبشو بخورن.

پریدم جلو ! یه آقای به ظاهر متشخصی وقتی دید تاکسی پر شده نا امید شد که یهو یکم رفتم کنار و گفتم بیا بالا!

- آقای راننده اجازه می دن جلو ۲ نفر سوار بشن ؟

نمی دونم می تونین این سوال را مطرح کنید! ( من و راننده با هم دیگه خندیدیم  )

خلاصه با اشاره راننده پرید بالا و نشست کنج دل خودم

تو کل مسیر داشت با موبایل حرف می زد و چک های ۲۰ تا ۱۰۰ ملیونی جا به جا می کرد!

از اونجائی که من فضول نیستم اصلا نشنیدم که ماشینش خراب بودو مجبور شده بود با تاکسی بیاد

یکی بش زنگ زد و مثل این که پول می خواست!

طرف گفت چقدر می خوای برات جور کنم

یهو راننده تاکسی گفت : هرچی بیشتر بهتر  تازه فهمیدم تو تاکسی همه دارن به حرفای این آقا گوش می دن!

بعد هر حرفی می زد من و راننده با هم یه چیزی بلقور می کردیم و می خندیدم

طرفم طفل معصوم اینجوری نگاه می کرد :

خلاصه کارم و را انجام دادم و داشتم از پله های مجتمع می یومدم پائین که متوجه مغازه های کتاب

 فروشی طبقه هم کف شدم در حال تاسف خوردن برای این بودم که چرا همه کتاب درسی می فروشن

که دیدم یه مغازه هست که نه کتاب درسی داره نه زبان فقط  ادبیات و رمان و تاریخ

خودش کشیدم تو

دقیقا همه موجودیما دادم ۴ تا کتاب خریدم ، در حال بیرون اومدن از مغازه یهو  کمر بندم در رفت 

یعنی سگک کمر بند از قسمت چرمی پشتش جدا شد! احتمالا از فشار شکم

خواستم تو مغازه پیرهنما بالا بزنم تا درستش کنم که چند تا خانوم اومدن تو و نشد.

شلوار مبارک هم به علت گشاد بودن ( به خاطر کوچیک شدن و آب رفتن شکم در ماه های اخیر ) داشت ول می شد پائین!

 یه دستم کتاب دسته دیگم تو جیب برای نگه داشتن شلورا!

یکم که راه رفتم دیگه اعصابم داشت خورد می شد همین که اومدم پیر هنا بزنم بالا تا درستش کنم دیدم چند تا دختر دبیرستانی از رو به رو دارن می یان یه دفعه همه با هم گفتن اوووووووووو

منم گفتم بچن یهو یه چیزی اون زیر میرا بینن دلشون بخواد  سریع کشیدم پائین ( پیرهنا می گم!)

رسیدم به یه کوچه بغل سینما چهارباغ! روما کردم به دیوار پیرهنما زدم بالا تا کمربندا درست کنم که چند تا پسر دبیرستانی با هم گفتن  اووووو سر پا به دیوار نشاش ! اووو  

دوباره کشیدم پائین و راه افتادم تا رسیدم به سی و سه پل گفتم تو دالان های کناری پل درستش می کنم

یه طرف دلان ها به طرف رودخونست که خب از دور چیزی معلوم نیست ولی طرف دیگه چند متر به چند متر ورودی داره 

همین که اودم بکشم بالا! همون پیرهنا!

چند تا خانم از رو به رو اومدن یکی شون گفت ای وا خاک بر سرم

منا بگو  فرار کردم!

جلو تر دو باره رفتم تو داشتم می زدم بالا و دستما روی کمر بند می بردم که دیدم یه توریست داره از دور نگاه می کنه

گفتم حالاست که بره تو ولایت خودشونا بگه اصفهانی یا "وای می سن" ( می ایستند ) رو سی سه پل و به زیاد تر شدن آب رودخونه کمک می کنن!

مخصوصا اینکه آب رودخونه داره کم می شه( البته با اولین بارون تا "خر خره" می یاد بالا )

خلاصه راه افتادم یهو چشمم افتاد با یه تابلو اون بالا " مجتمع تجاری اداری کوثر "

گفتم ای جان تو  کجا بودی تا حالا فدات بشم

رسیدم دم در ساختمان و پیش به سوی آسانسور بلکه تو آسانسور درستش کنم

خب بود کسی هم دم در آسانسور نبود همین که رسید و اومدم برم تو یکی دوید و خودشا انداخت تو از شانس ما هم طبقه آخرا زد

چند بار سوار و پیاده شدن تو آسانسورم فایده ای نداشت گفتم حالا می یاد به جرم آسانسور بازی می گیرنم ولی یکم دقت کردم دیدم شلوارم از کمرم نمی افته فقط یکم اومده پائین تازه برای خودش یه مدله پس با افتخار دستما از جیبم در آوردم و رفتم طرف ایستگاه اتوبوس 

اتوبووس شهرک امیریه قدرت جذبش زیاده

از دوران دبیرستان همه بچه ها به این عقیده بودن که در سطح تیم ملیه !

اگه از بیرون بش نگاه کنی مثل یه اکواریوم می مونه که ماهی های قشنگش با نظم و ترتیبی یه طرف جمع شدن و ماهی های گوشت خوارم یه طرف دیگه

نمی گم جدا شون کردن چون خوش بختانه حداقل من تو مسیر خونه خودمون تو هیچ کدوم از خطا و اتوبوسا میله ای بین زن و مرد ندیدم

خوشبختانشم برای اینه که هر وقت تو زنا جای خالی باشه آدم می ره می شینه

البته در صورت پر بودن مردونه!

البته از یه دید دیگه میشه اتوبوس را به آبگوشت هم تشبیه کرد

چون گوشتاش تهش وای می سن  ! این یه نظریه کاملا علمی بود!

 

دیدم تو ایستگاه  چند نفری دارم بهم می خندن خوب منم باید می خنددیم تا روابط آغاز شه

ولی جریان چیزه دیگه بود سر کمر بندم یه ۳۰ سانتی از زیر پیرهن اومده بود بیرون و رو به پائین آویزون شده بود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 12:6  توسط دایی احمد