تبليغاتX
دایی جون دات کام

 

لطفا کمی از وقت خودتونا اختصاص بدید به خوندن این مقاله!

یه مقاله درد ناک ! در مورد تجاوز به دختران!

" معلوم نیست چه بلایی سر آن دختر آمده. معلوم نیست پرونده قضایی این مردان به کجا کشیده خواهد شد. آنچه معلوم است اینکه نیروی انتظامی هنوز ماموریتی جز بازداشت دختران چکمه پوش ندارد. آنچه معلوم است اینکه هر روز زنی در گوشه ای از این کشور فریاد می زند و هر روز زنانی که قربانی شده اند اولین محکومان هستند. "

متن کامل ...

 

 

بهتر اینجا را هم مطالعه کنید!

ماجرای زنی در عربستان که بعد از تجاوز چند مرد به به 200 ضربه شلاق و شش ماه زندان محکوم شد

ماجرایی دیگر در یک کشور اسلامی!

 خبر بالائی صبح در دسترس بود ولی متاسفانه الان فیلتر شده ! نمی دونم چرا ما نباید از قضاوت های کثیفی که تو سایر کشور های اسلامی اتفاق می افته باخبر بشیم
می تونید متن مقاله بالا را در
ادامه مطلب بخونید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:38  توسط دایی احمد 

سلام به دوستان عزیز و گوگولیFlower

دیدیم چند روزی است کسی اپ نمیکند فرصت را غنیمت شماریدیم و علی رغم گرفتاریهای شخصی!تصمیم گرفتیم یک اپ از خودمان ول بدهیم ما که اصلا عادت به تعریف از خودمان نداریم تازه مجانی هم که کار میکنیم

اول اینکه ورود گوساله جانViking را تبریک و تهنیت عرض نموده و بی صبرانه منتظر اپهای انچنانی و نمک پاچیهایشان هستیم

اها خدمت دایی خان هم باید عرض کنیم که بابا دست از سر این قاتل بیچاره بردارید خوب طفلک را شیطان(الیاس)گول زده یک کاری کرده دلیل نمیشود شما هی بیایید جلوی ملت ابرویش را ببرید حالا این همه مجرم ول ول دارند میگردند شما گیر دادید به این طفلک که دست نامرد روزگار او را به اینجا کشانده شما هنوز نمیدانید که ما هستیم که امنیت جامعه را مختل میکنیم با گذاشتن شلوارمان داخل چکمه یا یک چاک دو سانتی پشت مانتویمان

بگذریمممم...

چندی پیش بود جناب دایی همه ما را به یک بازی دعوت کردند که انقدر استقبال شما زیاد بود که هنوز در کف هستیم ما هم دیدیم زشت است دعوت کسی را بی پاسخ بگذاریم و با شعار اتحاد ملی و جهت پاچه خواری هر چه بیشتر جهت دریافت حقوق عقب مانده اعلام امادگی کردیم ولی هر چقدر تفکر نمودیم دیدیم سوتی هایی که امروزه داریم میدهیم خیلی بیشتر و ضایعتر از دوران طفولیتمان است

۱.ما بچه که بودیم عاشق این بودیم که یک "نی نی"واقعی از خودمان داشته باشیم این بود که چند وقتی پیله شدیم به مادرمان که چطور میتوان نی نی دار شد و هر بار توسط شخص مادر به طرز کاملا ماهرانه پیچانده میشدیم تا اینکه در یک شب بارانی مادرمان پرده از این راز برداشت و به ما گفت کسانی که غذا زیاد میخورند شکمشان گنده شده و بعد از مدتی صاحب یک عدد نی نی میشوند ما هم خوشحال شب که اهل منزل در خواب ناز تشریف داشتند به یخچال حمله کرده و تا جایی که میتوانستیم خوردیم بعد هم بیهوش شدیم افتادیم کف زمین فردا صبح که پدر محترم داشتند میرفتند سر کار ما را دیده و با خاک انداز جمع کردند بردند بیمارستان ما هم دو سه روزی انجا  اب خنک خوردیم نا فکر بچه دار شدن از مغزمان بپرد و با همان عروسکهایمان خوش باشیم

۲.بچه که بودیم تا چشم مادر را دور میدیدیم میرفتیم دستشویی یک عدد دمپایی را برمیداشتیم تا کف ان را لیس بزنیم اما هر بار زبانمان دو سانتی سوژه بود که مادرمان سر میرسید هنوز هم حسرت مزه کردنش به دلمان مانده

۳.یک بار با پسر عمویمان بازی میکردیم منزلمان هم طبقه اول بود بعد این پسر عمو که توپش افتاده بود در حیاط همسایه بقلی به ما گفت تو پشت شانه هایت بال داری پرواز کن برو توپ ما را بیاور ما هم همچون بز پریدیم پایین و تا چند وقتی دست و پایمان کبود بود اتفاقا هیچ ضربه ای به سرمان وارد نشد و مخمان هم کاملا سالم است

۴.یک بار هم پدرمان برایمان یک عدد مرغابی گرفت ما هم بعد از مدتی دیدیم کثیف شده بدبخت بینوا را با شامپو و لیف و صابون شستیمش بعد هم انداختیم داخل شومینه تا خشک شود ولی نمیدانیم چرا سوخت؟!

۵.دست از سر ما بردارید دیگر بیشتر از این یادمان نمی اید خیلی هنر دارید خودتان بنویسید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:30  توسط   | 

سلام

چون این پست های آخرم همیشه با نام این قاتله ( جدیدا بش می گن اوس کاظم ) این بارم می ریم سراغ همون!

پلس تا حالا نتونسته اوشون را دستگیر کنه  و خب چون اون قاتله نه موهاش بلنده نه لباسش نامناسب و از اونجائی که مادرش هم باهاشه و احتمالا اون هم چکمه نمی پوشه و از شلوار بلند استفاده می کنه و در عکس دیدم که چادری هم هست پس نگرانش نباشید خطر خاصی از طرف نیروی انتظامی تهدیدش نمی کنه 

و بازار شایعات هم داغ داغ! البته یواش یواش داره سرد می شه!

پلیس میگه فقط  ۲ نفر  ولی اگه بخوای به حرف مردم گوش کنی تا حالا باید نسل اصفهانی یا منقرض شده باشه

البته یه کارائی هم می کنند آدم شک کنه مثلا پنج شنبه داشتیم از منزل اقوام بر می گشتیم تو یه خیابون تازه ساز یه آموزشگاه دخترونه ( گلشن راز ) تازه داشت تعطیل می شد! ساعت ۱۰ شب.

خیابون قبلیش یه الگانس خف کرده بود " با چراغ خاموش " خیابون بعدی هم همین طور و دم در آموزشگاه هم !

تو راه یه جا دم عابر بانک ایستادیم تا خواسیم راه بیوفتیم احساس کردم اوضاع عجیبه با یه نگاه به سمت چپ یه الگانس که با سرعت کم کنار خیابون حرکت می کرد و عجیب تر ۴ نفر که داشتند تو ماشین را دید می زدند ما هم  :   

 اونا محل ندادند ولی کلی با خانواده نگاهشون کردیم و خندیدیم اونا هم فقط تو خل وضعی ما مونده بودند و بس!

حالا نمی دونم اگه همه اینها شایعاته این همه مامور و کنترل خروجی های شهر برای چیه!

 

خب خبر مهم تر اینه که یه عوض جدید به این وبلاگ اضافه شد با نام گوساله  

البته انتخاب اسم با خودش بود  و ما رسما ازش استقبال می کنیم

 

خبر بعدی برنامه پیک هفته شبکه اصفهان

این بار در مورد اعتیاد بود  خیلی بدم اومد از نحوه شطرنجی کردن  صورت ها

قشنگ مشخص بود تازه تا می خواستن برن رو نفر بعدی چهره قبلی کامل نشون داده می شد

یا با دونفر که مصاحبه می کردند چهره فرد مصاحبه شونده شطرنجی بود ولی چهره دوستش نه وقتی می رفتن سراغ دوستش ماجرا بر عکس می شد و درنتیجه طرف تابلو می شد.

یه جا هم به دانشجو ها گفت کی تاحالا سیگار کشیده بیاد جلو  ! شطرنجی می کنیم!

اونا اومدن ولی شرنجی نکرده بودن

راستی از دختر خالم بگم که تو پست قبلی گفتم

همون که زنگ زده به ۱۱۰ و گفته به خواسته های قاتله گوش کنید تا بره چون ما می ترسیم

تو خونه آقاجون ( پدربزرگ ) دیدمش

گفت بازم زنگ زده و با اپراتور ۱۱۰ حرف زده!

ما هم یکم بهش تیکه انداختیم

تازه داشتم بش می گفم که هرچقدر هم به این بهونه ها زنگ بزنی این طرف نمی یاد خواستگاریت

که بابام هم یه تیکه بش انداخت

اینم عصبانی شد دو تا پرتغال پرت کرد به طرف من و صاف خورد تو سر  بنده

منم جاتون خای جفتشا خوردم

خب تازه بریم سراغ اصل مطلب  با مراجعه به ادامه مطلب می تونید خاطره بنده را در اوایل طرح مبارزه با ارازل اوباش بخونید یعنی چیزی حدود ۵ یا ۶ ماه پیش که بنده را نزدیک بود بگیرند

اون خاطره را شبش تو سررسیدم نوشتم تا بزنم تو وبلاگی که اون موقع داشتم ولی نشد خب حالا برای شما می نویسم من هیچ تغییری تو اون ایجاد نکردم! دقیقا همون جوری که بود

بنابراین اگه مثل آپای قبلی پر از خنده نبود به بزرگی خودتون ببخشید!

برای خواندن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:10  توسط دایی احمد 

 

بعد نوشت : تو خبر ها راجب به این جناب قاتل که از دهن این و اون می شنوم می شه بعضی هاشا که  تعداد افراد بیشتری بش تکیه دارند را باور کرد! ( یا حداقل درصدی به درست بودنش احتمال داد )

ولی وجود یه قاتل تو شهر که تهدید به کشتن افراد کرده و داره کارشم ادامه می ده شاید خودش موجب رعب و وحشت باشه!

چیزی که امروز چند بار شنیدم اینه که دیروز یه دختر دانشجو را در دروازه تهران کشته!

بزن اون کف قشنگه را ! امنیت را عشق است !

من از روزی یه نفر اطلاع کامل دارم !

می دونین کجاش آدم را آزار می ده ! اینکه یه فرانسوی یا کلی بگی یه خارجی را کشته همه جا تو بوق و کرنا کردند حتی اخبار سراسری هم به طور نامحسوس گفت . ولی داره اصفهانی ها را هم می کشه یا به طور کلی ایرانی!ولی هیچ خبری تو هیچ کدوم از خبر گزاری ها نیست ! کله اطلاع رسانی به نشون دادن عکس طرف اونم روزی چند بار از طریق تلویزیون اصفهان  اکتفا کردند!

تفاوت ارزش یه خارجی را با خودتون بدونید !

تاسف باره!

دوستان برای دیدن عکس این قاتل می تونید به پست قبلی مراجعه کنید!

سلام

اول بگم که قاتلی که تو پست قبلی نوشتم هنوز داره به کارش ادامه می ده و هنوز دستگیر نشده

خبر های رسیده هاکی از اینه که یه جایزه ۲۰ میلیونی براش تعیین شده!

البته من این را از چند نفر شنیدم ! شایدم درست نباشه!

دیروز هم که شبکه اصفهان سرکارمون گذاشته بود  عکس طرف را نشون داده و بعد از توضیحات می گه این فرد به کمک مامورین نیروی انتظامی و مردم و بسیج و .........

فکر کردم دستگیرش کردند با این همه توضیحاتی که دادند

آخر کار گفت :  دستگیر خواهد شد  ( خسته نباشند  )

آخر مطلب یه چیزائی در این باره نوشتن بد نیست بخونین ! جالبه !

خب برم سراغ موضوع  آپ!

من به یه مسابقه با عنوان غلط غلوط دعوت شدم که از ارغوان خانم به چند نفر دیگه رسیده و بعد از اون به دوست ما آقا فرهاد رسیده و اونم منا به این بازی دعوت کرد

واما قاعده وقانون این بازی:

1- از نظر اخلاقي بهتر است زنجيره اي كه اين بازي را به ما رسانده مطرح كنيم تا به پربيننده شدن وبلاگ دوستاني كه به ما لطف داشته اند كمك كنيم. اگر در مراحلي از بازي به سر مي بريم كه احتمالا زنجير خيلي طولاني است ذكر نام اختراع كننده‌ي بازي و آخرين كسي كه ما را به بازي دعوت كرده الزامي است و به صلاحديد خود مي توانيم عده اي از ميان زنجير را حذف كنيم.

2- در زمان حداكثر 24ساعت بايد دعوت كننده را از اين كه در بازي شركت مي كنيم يا خير آگاه كنيم تا در صورتي كه مايل به شركت نيستيم او كس ديگري را جايگزين ما كند.

3- حد اكثر در زمان يك هفته بايد آپ كنيم و بازي را ادامه دهيم.

4- حداقل سه نفر و حداكثر پنج نفر را مي توانيم در بازي شركت دهيم.

 

چون سوتی های من دچار مشکل اخلاقی بودن می تونید در ادامه مطلب  مطالعه نمائید!

اینم بگم یکم به خنده دار تر کردن خاطره هام کمک کردم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:27  توسط دایی احمد 

سلام اومدم گله کنم

اینجور مطالب را تویه اون یکی وبلاگم می نوشتم ولی این بار نمی دونم چرا ترجیح دادم اینجا بنویسم!

شما به بزرگی خودتون ببخشید.

از این که  چند روزی یه تو اصفهان یه قاتل داره آزاد می گرده و تا حالا چند نفر را هم کشته

از جمله یه ستوان نیروی انتظامی  و امروزم یه توریست فرانسوی را!

تو این گیر و داد که به ما به چشم تروریست نگاه می کنند همین کم مونده بود که یه تبعه خارجی به ضرب گلوله گشته بشه!

مثل اینکه این فرد تهدید کرده فردا قرار دانشجو ها را بکشه

نیروی انتظامی هم فقط حظور فعال خودشا در قالب گشت های ارشاد و مبارزه با مفاسد اخلاقی و ... نشون می ده!

همین امروز تو فاصله چند تا چهار راه کاملا این وضع قابل مشاهده بود !

میدان آزادی ( دروازه شیراز ) چند تا جوون را دیدم دست بند به دست رو به کیوسک انتظامی

از سر وضع ژیگولشون مشخص بود که به چه جرمی دستگیر شدن یا دم آموزشگاه یه عده دختر دبیرستانی در حال گریه کردن!

با یکمی دقت متوجه شدم چند تائی از دوستاشون + چند تائی از دوست پسراشون را گرفتن و اینا هم الان تو عالم خودشون غمه همه دنیا روی شونه هاشونه!!!

و این وضع از دونه دونه اشکائی که روی گونه هاشون بود مشخص بود!

فکر می کنم ! بهتره فکر نکنم!

توجه کنید :  ( خبر در مورد قتل اخیر )

به گفته مسئولان انتظامي استان اصفهان، فرد يادشده، اهل شيراز و از وابستگان هفت متهمي است كه چندي پيش به جرم چند فقره قتل و سرقت مسلحانه از طلافروشي‌هاي استان اصفهان دستگير شدند.
فرماندهي انتظامي استان اصفهان در اطلاعيه‌اي كه امروز صادر كرد، از مردم براي شناسايي اين قاتل 27 ساله با 175 سانتي‌متر قد و موهاي خرمايي كمك خواسته است.
در اين اطلاعيه، آمده است: «همان گونه كه هم‌استاني‌هاي عزيز مي‌دانند، چندي پيش در جريان سرقت مسلحانه‌اي، يكي از كسبه مورد سوءقصد قرار گرفت و به دنبال آن، با شگردها و اقدامات پليسي مؤثر و سريع، عاملان اين جنايت دستگير شدند. اينك فردي كه هويت وي براي نيروي انتظامي كاملاً مشخص شده و از بستگان آن جانيان بوده، متواري است و اقدام به حركات مذبوحانه مي‌كند كه حمله اين جاني به يك تبعه خارجي از جمله اين حركات است.»

این سرقت طلا فروشی که اینجا یاد شده شاید اونی باشه که اواخر تابستون تو خیابون روبه روئی ما اتفاق افتاد! یا شاید سرقتی که کمی بعدش تو درچه ( یکی از شهر های نزدیک اصفهان ) اتفاق افتاد!

عکس این قاتل و خانواده اش در سراسر اصفهان منتشر شده تا اگر کسی از او خبر دارد به پلیس اطلاع دهد.

اقدام به حركات مذبوحانه  : گفتنش راحته!

امیدورام هرچه زودتر این فرد دستگیر شه و نمی گم امیدوارم چون امیدی نیست ولی دوست دارم نیروی انتظامی امنیت مردم را در امنیت اخلاقی ! خلاصه نکنه!

و شاید بهتر باشه بگم :

همشهری های عزیز

تخم 2 زرده   ، رفتی حاجی حاجی مکه ، نوشته های نوک طلا ، تبسم بهاری ، عمو کیوان و ...

مواظب خودتون باشید!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:23  توسط دایی احمد 

سلام

دیروز بعد از ظهر جناب پدر تشریف اوردن خونه و گفتند احمد برو نون بخر! 

من : خب می خواستی می یومدی بالا از مهدی ( اسم فروشنده مواد غذایی ) بخری!

نه می خوام نون از نون وائی باشه

بنده : خب تو راه می گرفتی

تازه می خوام گنجدی هم باشه

- دیگه گنجدی کسی نمی پزه ، ممنوعه!

همشون می پزن ، از وقتی ممنوع شده مردم بیشتر گنجدی خور شدن

- هرکه طوطی خواهد جوره هندوستان کشد

 نوبت منم می رسه

- ها ! الان میرم!

 تو صف نون وائی اول یکی از دوستان را می بینم که نوبتش بود هی اصرار می کنه که بیا و من برات می گیرم ولی خب حس احترام به حقوق دیگران یهو جو گیر می شه و میگه نه

حالا این بار نوبت من شد! معلم ادبیات سال اول و سوم دبیرستان  را دیدم

سلام آقای انصاری! خوبین !

آقا بفرما چند تا می خواین؟

۳ تا بدون صف هم می دن به یاعلی اش نمی ارزد! ( یعنی منظورش چی بود )

تازه برا ۳ تا نون نمی خواد منت تو را هم بکشم!

راسی چیکار می کنی؟ کدوم دانشگاه !

- حدس بزنید ؟

صنعتی اصفهان!

- نه

اصفهان ؟

- نه

نکنه بدجنس الان قبل از امتحانا اومدی خونه

تهران ! امیرکبیر ! شریف

-

- آقا مگه یادتون نیست اگه ما درسمون سر کلاس شما خوب بود به خاطر اون سی دی هائی بود که براتون می آوردیم!  

نه بابا خودتم یه چیزائی حالیت بودا!

- اگه حالیم نبود که این همه سی دی به شما نمی دادم

خب حالا جدا کجا !

- دانشکده الافی! در منزل هستم!

 

- می خوام برم سربازی

درس نخون اصلا! به چه دردت می خوره!  خر نشی یا!

- البته ما اگه نخوندیم به خاطر دبیرامون بود که بد بودن

اختیار دارین ! بدی از خودتونه! ما گل بودیم!

ـ اون که بله شما خدائیش خیلی خوب بودین! ما را حلال کنید

( اینجا یه واژه قلنبه گفت یادم نیست )

آخه این یکی از معلمائی بود که واقعا خیلی منا تحمل کرد

یادمه یه باز زنگ تفریح یکی از بچه ها را که می خواست منا خیس کنه با نقشه تو دستشوئی مدرسه گیر آوردیم و بعد شلنگ را کردیم تو شلوارش و بعد شیر تا ته باز

اونم سر کلاس آب اورد و پاشید به من

ایشون هم دبیرمون بودن

منم مثل بچه آدم پیرهنم را در آوردم! ( هیچ وقت عادت به پوشیدن عرق گیر " زیرپوش" نداشتم )

در نتیجه لخت بودم  و بردم و انداختم لب پنجره

حالا این بنده خدا می گفت : قاسمی تو را به خدا التماست می کنم بپوش

منم گفتم خشک بشه چشم

خلاصه چون من لخت بودم با چشم بسته شعر را معنی کرد برامون

هیچ وقت یادم نمی ره

ولی معلم خوبی بود ظهر ها خراب می شدم سرش تا دم خونه می رسوندم

خیلی از دیدنش خوشحال شدم و از اینکه حلالم کرد

 برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 3:40  توسط دایی احمد 

ما خیلی بدبختیم ما از دانشگاه رفتن پشیمانیم ما درس خواندن دوست نداریم

ما اصلا دانشگاه را جور دیگری دوس داریم

ما دوس داریم هرروز صبح خودمان را گوگولی کنیم فقط برویم دانشگاه دلبری کنیماما مگر این حراست میگذارد هرروز به یک جایمان گیر میدهدما بزرگ شدیم یک دانشگاه میسازیم حراست نداشته باشد

ما جزوه میدهیم پشت سرمان حرف در می اورند نمیدهیم حرف در می اورندما خاله زنک های زیادی در کلاس داریم

ما پول نداریمما هنوز دستمان در جیب پدرمان است پدرمان برای تجدید خاطرات دوران کودکی روزانه ۵۰۰ تومان به ما میدهد تازه میگوید بقیه را هم پس انداز کن  برای جهیزیه اتما امروز نمیدانیم چه فکری در مورد خودمان کردیم گفتیم برویم از پاساژ قائم لباسهای زمستانی بخریم

ما قیمتها را دیدیم حالمان دگرگون شدما کیف و جیب و جورابمان! را تکاندیم توانستیم یک شال گردن بخریمانهم اینقدر گران بود دلمان نمیاید استفاده اش کنیم تصمیم گرفتیم جای تابلو فرش بکوفیمش به دیفال اتاقمان

ما یک مانکن را درب یک مغازه دیدیم کاپشنش را گرفتیم باز کردیم ببینیم داخلش هم جیب دارد یا نه؟دیدیم شکمش بالا پایین میرود فهمیدیم این مانکن زنده است!!!!!!!ما حس بدی پیدا کردیم به سرعت متواری شدیمما دائما سوتی میدهیم

ما فردا امتحان ترم داریم ککمان هم نمیگزد نشستیم اهنگ "گلی خوشگلی"را برای بار صدم گوش میدهیم

ما اگر مشروط نشویم به شما شیرینی میدهیم

پ.ن:ما قرصهایمان را با قوطی خوردیم شما به دل نگیرید رودل میکنید

 پ.ن:ما هنوز حقوقمان را نگرفتیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:35  توسط   | 

سلام

شکر خدا گوش شیطون کر  مثل اینکه حالم بهتر شد

آخه جریان اینه که روزی که این دوست ما اومد اصفهان  با هم تا پاسی از شب بیرون بودیم

من با یه تیشرت ! اونم با کلی لباس

دیدم هی میگه هوا خیلی سرده

منم میگفتم سوسول شدی

آخه من سرما را خیلی دوست دارم بیشتر ازش لذت می برم تا اینکه با گرم کردن خودم ازش فرار کنم

از حماقت هامم اینه یه شب تو زمستون تو بالکن خونه خوابیدم  و تقریبا ساعت ۳ و ۴ بود که احساس کردم دارم منجمد می شم !

برای خواندن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:35  توسط دایی احمد 

وای چه جمعیتی 

بابا بذار رد بشم

برو اونور دیگه

وای نفسم بالا اومدبالاخره رسیدم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامFlower

نه نه اشتباه نکنین من دایی نیستم(یعنی نمیتونم باشم)

از لهجه ام کاملا معلومه س نه بچا؟

من نیلوفرم۲۰ سالمه دانشجوامقراره از این به بعد اینجا بنویسمالبته بیشتر کارای خدماتی انجام میدم

خوب دیگه خیلی بهتون اطلاعات دادم میدونم

بقیه جزییات باشه وقتی که اولین حقوقمو از دایی گرفتمبالاخره زندگی خرج داره دیگه ننه جون

پ.ن۱:بچه ها موافقین دایی با سری سوم عکساش خوشحالمون کنه؟

پ.ن۲:اگه بعد از ۴ ساعت کلاس خسته کننده انقدر گرسنه بشی که بخوای یه فیل و درسته بخوری بعد همون موقعی که داری اولین قاشق غذای مزخرفه دانشگاهو میکنی تو حلقومت یه گربه رو ببینی که اینجوری نگات میکنه چی کار میکنی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 7:18  توسط   | 

سلام

اول بگم من آپ نکردم چون منتظر بودم نیلوفر خانم آپ کنه که نکرد

مثل اینکه کسی قصد نداره تو گروهی کردن این وب کمک کنه!

زن دائی هم که دو تا پست داده که یکی شم خودم نوشتم  یعنی اون تعریف کرد و دستور داد که من خودم بنویسم!

خب ماجرای این آپ بر می گرده به دو شب پیش که یکی از دوستان اومد و گفت فردا بساط عیش و نوش فراهمه و شما هم نقل مجلسی !

منم گفتم اوهوک !  چه غلطا !

اونم گفت : ساقی ساقی ای ساقی من مستم و دیونه !

 بقیه در ادامه مطلب!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:11  توسط دایی احمد 

سلام

از اونجائی که تو پستای قبل علاقه خاصی به عکسای بچگی من نشون دادید  ( بچه پر رو )

این بار یه عکس از بچگیم می زارم تا نظرتون بر گرده!

البته این عکس را تو شمال گرفتم جاتون خالی من که یادم نمی یاد ولی می گن از بس که بچه خوبی بودم پشه ها هر شب می یومدن و ماچم می کردند جای بوسه هاشونم رو لپ هام هست

نکته دیگه جالب توجه تو این عکس اینه که اون موقع ها شونه نبوده  آخه نمی دونم چرا موهام این ریختی یه

اون قدر کوچیک بودم که از خاطره اون سفر چیز خاصی یادم نمی یاد! به جز یه مار کوچیک که تو دستم گرفته بودم و قصد داشتم به بابام نشونش بدم  

و همچنین دو تا عکس از دائی احمد! ( البته اینا زیاد قدیمی نیستند / اوایل تابستون )

در خدمت هستم

 بقیه در ادامه مطلب! 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 1:18  توسط دایی احمد 

سلام

اول بگم اگه از طرف من برای شما ناسزائی نوشته شد همون طور که از وبلاگم پیداست کار من نیست

در ضمن من قرار نیست سفر زیارتی هم برم این جاهل از طرف من برای بقیه کامنت جعلی می زاره!

خبر دوم می خوام وبلاگما گروهی کنم

برای همین از بین بچه های وب نویس اونهایی که نوشته هاشون از خودشونه و جنبه طنز داره دعوت به عمل می یارم البته اگه ما را قابل بدونند هرکی دوست داشت خبرم کنه


خب برم سراغ اصل مطلب :

امروز از صبح پر بود از صحنه های جنگ و جدل و خون ریزی

اول صبح یکی از بچه ها داشت تعریف می کرد که چند شبه پیش یه دختر خانم از طبقه ۳ پاساژ جشنواره با مخ اومده زمین و فوت کرد

بعد سر سه راه حکیم نظامی تو ایستگاه اتوبوس  یه پسر جون با تیغ رگ گردن و دست خودشا زده بود ملتم همه جمع شده بودند ببین آدم مرده چه جوری یه!

حیفه این شهامت که تو این راه  ازش استفاده شده بود!

همه هم ابراز نظر می کردند که این طرف عاشق بوده اگه نه خودکشی نمی کرد

مگه تموم مشکلات یه آدم تو عاشقی خلاصه می شه!

 

ظهر فلکه ارتش دعوا بین خلاف کارا!

و همین یکی دو ساعت پیش برای یه کاری رفتم بیرون دیدم اوه اوه چه بزن بزنی یه!

تصمیم گرفتم از دور به مشاهده بپردازم!

دیدیم چرا راحت بعضی یا به خاطر خودشون رفیقشونا وسط دعوا ول کردن و دِ برو که رفتیم !

خلاصه روز خشنی بود

 

البته صبح از ساعت ۸.۵ تا ۱۲.۵ عملیات تلپینگ تو خونه ما دایر بود و بروبچ خودشونا مهمون کردن

منم خوابم می یومد اومد بخوابم مگه گذاشتن

تازه نشستن 100MB  یه فیلم دانلود کردن میگم ظرفیت دانلودا بی خودی هدر ندید

میگن نه فیلمش قشنگه ( دنبال چیز بد می گشتن )

تا تموم شده دیدیم اخبار انگلیسی بود  یه جورایی جیگرم حال اومد

این همه صابون به دلشون زده بودند!

  


 خب بریم سراغ ماجرائی که گفته بودم !

هفته پیش با یکی از دوستان در حال گشت و گذار بودیم که چشم این دوست ما یه خانومی را گرفت اون روز من تریپ رسمی زده بودم

این خانومه هم اومد و یه تیکه انداخت سر دل ما  یه چیز تو مایه های بپا ندزدنت

البته خیلی بیشتر از این مایه ها

منم که آروم  خلاصه تا دیدم این طرف تو راه برگشت با ما همراهه

 بعد فهمیدم تقریبا هم محل دوست ماست !

فرداش  ریشا  ( پرفسوری / بزی ) را زدم و با یه کپه سیبیل  و یه کاپشن چرمی قرضی و یه موتور اونم قرضی  البته به کلام مشکی از نوع خلافی

رفتم و دوباره به اون خانومه بر خوردم

رنگش مثل گچ سفید شده بود

از ترس

تو خونه که گفتن قیافت به دزدا می خوره البته تا اومدم بیرون هم سایرین همینا گفتند

البته بماند که تا از خونه اومدم بیرون هر خانومی که تو محل منا می شناخت زد زیره خنده

 

ولی فردای فردا

سیبیل را زدم و یه تیپ کاملا اسپرت  باز دیدمش

گفت ببینم تو خلی یا چل یا دیونه ؟

منم گفتم گزینه چهارم!

اونم گفت : آهان درست حدس زده بودم هر سه مورد و رفت !

 

منم که باز کم رو   رفتم !

تا آخر هفته که به این دوستم گفت زود باش برو کارا بچسب

با هم دیگه رفتیم و رسیدم به یه کوچه خلوت من این دو تا را تنها گذاشتم و خودم رفتم از کوچه بعدی تا جلوی راهشون در بیام

 ولی تا به آخر کوچه رسیدم دیدم جا تره و بچه نیست!

این دوستم نیست ولی خونه دختره دقیقا همون جائی یه که من رسیدم

تا منا دید یهو زد زیره خنده  منم یابو چنگ کردم و رفتم که گفت

بیا

گفتم من

گفت آره

تو پارکینگ خونشون بود تا رفتم تو درا بست

گفتم چرا درا می بندی

گفت : چیه می ترسی ؟

- ترسم داره مگه جریان یوسوف و زلیخا را نشنیدی؟

اوووو  یوسف !

- اوووو زلیخا

اینجا بود که طرف گفت حفظ کن !

۰۹۱۳۰۰۰۱۲۵۸ = شماره الکی یه   من باب مثال گفتم

حفظ شدی ؟

- آره

خوب بگو

- ۰۹۱۳۰۰۰۸۵۲۱

 خلاصه بعد از این که طرف به خنگی بنده پی برد

مجبور شدم شماره را بزنم تو گوشی! ( تازه یادم افتاد می شه این کارا کرد )

البته اون موقع کلی سوتی دادم چون داشتم آب می شدم می رفتم تو زمین!

آخه منا چه به این کارا!

آخرشم گفتم شماره را می دم به دوستم  

با ترسو لرز از خونشون اومدم بیرون و تازه خجالت می کشیدم از آدمائی که بیرون دارن منا نگاه می کنن!

خلاصه این دو تا را به هم جوش دادم

بقیشم بد آموزی داره!


پیک هفته : دوستان اصفهانی اگه ندیدید حتما ساعت  ۱۲:۲۰ تکرارشا ببینید!

برنامه این هفته شبکه اصفهان در باره روابط دختر و پسر در دانشگاه بود!

نکات جالب :

یکی از روحانیون محترم به نکته ای اشاره کرد که  خیلی جالب بود :

در روایات امده است که حتی نباید خواهر و برادر هم در  خانه با هم تنها بمانند!

احتمالا منظورش این بوده خواهر دوستاشا بیاره تا برادر تنها نباشه

 

یکی از دخترا می گفت چرا اگه من با دوست خودم برم کافی شاپ چیزی نمی گن ولی اگه با یه پسر برم الکی گیر می دن  ما برای بحث علمی می ریم !

بحث علمی در کافی شاپ و پارک ! و احتمالا در سینما !

 یکی از روحانیون در مورد این می گفت که دو نفر در دانشگاه هم دیگه را بقل کردن

به نظرش یکی از بزرگترین مشکلات جامعه بود

 

یکی دیگه می گفت از جزوه گرفتن شروع می شه همش  به هیچ وجه نباید جزوه رد و بدل بشه

تازه دانشجو های اون دانشگاه را نشون می داد که معترض بودن برای جزوه دادن و گرفتن مورد باز خواست قرار گرفتن

خلاصه برنامه جالبی بود از نظر دانشجو ها مشکلی نداشت روابطشون

از نظر مسئولین امکان داشت به جائی برسه که پسر به دختر جسارت کنه

معنای جدید تجاوز =  جسارت

یه جا هم یکی از دانشجو ها گفت حالا هرچی هم ما حرف بزنیم کسی گوش نمی ده و در آخر آقایون کار خودشونا می کنند!

اینجا همه خر کیف شدن و دست زدن

جالبی برنامه به اینحا بود که صدا سیما از این جرات ها نداشت که همچین برنامه هائی پخش کنه

ولی خب دنشجو ها هم بیدی نیستند مه با این باد ها بلرزند

همین دانشگاه آزاد نجف آباد !

در اوایل ورود احمدی نژاد بود که می گفتند دختر و پسر باید از هم جدا شند

هنوز اتفاقی نافتاده  چنان دانشگاه را خورد و خمیر کردند که سابقه نداشت

دانشگاه شده بود مثل صحنه بعد از حجوم مغولها !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:4  توسط دایی احمد  | 

 

اول بگم اگه از طرف من برای شما ناسزائی نوشته شد همون طور که از وبلاگم پیداست کار من نیست و خوشحالم امروز با تمام تلاش این بیمار روانی که این کار ها را انجام می ده  فقط یک نفر اونم تو کامنت خصوصی به من توهین کرد و بعد هم خودش اومد و معذرت خواهی کرد.

 

البته این  بیمار که از خدا براش طلب مغفرت می کنم   برام نظر هم گذاشته :

جمعه 2 آذر1386 ساعت: 22:35

توسط:Arash_Bikhoda

وايسا تازه اولشه٠

 وب سایت   پست الکترونیک

 

[ نظر خصوصی ]

یه کلاغ رو سیاه !

ما همچنان ایستاده ایم !

با این کارش کلی دوست و رفیق تازه من پیدا کردم و با خیلی از مهربون ها و آدم  های عاقل و دوست داشتنی آشنا شدم.

بعضی با نهایت عصبانیت خودشون  تو وبلاگ خودشون این طرف ما را به ناسزا باران دعوت کردند و نوشتن که این کار کار دائی احمد نیست

بعضی هم تماس گرفتند و از برخورد یکم تند خودشون معذرت خواهی کردند و منم از اونا به خاطر این رفتار ناشایسته این فرد عذر خواهی کردم.

ولی جدیدا در وبلاگ ها با نام من نظری می زاره به این شرح :

نویسنده: دائی احمد
جمعه 2 آذر1386 ساعت: 21:35
اخرش دعاها و نذر نيازهاي زن دايي گرفت
اگه خدا قسمت كنه هفته ديگه روز پنج شنبه عاز م زيارت حضرت رقيه هستيم٠ البته با اتوبوس ميريم از طريق تركيه ٠يه هفته اي ميمونيم تو سوريه٠ خلاصه نايب الزياره همتون هستيم٠
زن دايي كه با دمش داره گردو مي شكنه از الان٠
خلاصه حلالمون كنيد٠
راستي سوغاتي جي مي خواين؟
 
فکر کنم در صدد یک توطئه جدیدِ !

 اول بگم دوستان دقت کنید نقطه هائی که این طرف می زاره با نقطه های ما فرق داره پس راحت می تونید بفهمید که کی کامنت را گذاشته.

من آخر همه کامنت هام براتون نقطه می زارم که اگه این فرد هم خواست این کار را بکنه با نقطه های متفاوت آخر جمله هاش رسوا بشه!

دوم خدمت دوستان من با کمال اشتیاقی که دارم این سعادت نصیبم نشده که بتونم به سفر زیارتی برم

در ضمن من تازه قراره برم تو ۲۰ سال و زن دائی ای که تو این وبلاگ پست می ده ۱۷ سالشه

در ضمن اون در خراسان شمالی و من در اصفهانم!  

می شه گفت یه همکاری وبلاگی پس این کامنت هات هم همشون جعلی در اومد.

سوختنتا حس می کنم وقتی از یه جوون ۱۹  ساله رو دست می خوری و کم می یاری.

نکته جالب توجه دیگه اینه که زن دائی دم نداره که باش گردو بشکنه

می بینی دارم مسخرت می کنم همه اینا هم بهت می خندن!

حالا به این کامنت توجه کنید جواب کاملا مناسبی برای این فرد :

سلام
روی سخنم با شخص است که به نام شما به وب من امده و یک مشت حرف های زشتی که من در طول زندگی بیست سالم نشیندم و نخواندم اقایی که این حرف های زشت را برای من نوشتید شما اگه به اندازه یک هسته درونی اتم شجاعت و مردانگی و شهامت داشتید فقط یک شماره تلفن از خود برای من بگذار تا ببینی چگونه از روی زمین خدا محوت می کنم درست است اسم من مسیح است ولی یک دختر هستم تو انقدر بی شهامتی که دعوای خصوصی خود را با جناب احمد به وب های دیگر می کشانی باید بگویم شما یک بیمار روانی هستید حتمن خودت را به یک روان شناس نشان بده

ایا وجدان دارید که برای یک دختر چنین کامنت های زشتی بگذارید فقط می گویم باز به اندازه یک هسته درونی یک اتم که همه می دانند از ان کوچکتر در دنیا ی ما وجد ندارد شهامت و مردانگی می خواهم طرفی که این کامنت را گذاشته فقط یک شماره تلفن برای من بگذارد اگر شهامت نداشت و نگذاشت در خلوت خود ببیند برای چی زنده هست کسی که حتی به اندازه یک زره اتم نه شهامت نه غیرت نه مردانگی ندارد و نه وجدان من یک دختر بیست ساله هستم و فقط شعر می گویم و با دنیای مجازی شما کاری ندارم چرا برای من این کامنت زشت گذاشته شده

 شهامتم از کسی که اینقدر بی شرمانه کامنت می گذارد بیشتر است خیلی بیشتر حالا دلم می خواهد ببینم در تنهایی خود احساس شرم نمی کنید ایا در تنهایی خود از اینکه یک دختر شما را پست و فرومایه دانسته احساس بی غیرت بودن را ندارید پس برای چی زنده هستی و نفس می کشی و زمین خدا را الوده کرده ای بیمار روانی بی غیرت نامرد بی اصل و نصب بی خانواده تو از ان دسته ادم هایی هستی که بر سر سفره پدر و مادر بزرگ نشدی دچار فقر فرهنگی و مادی هستی اقای احمد نوشته های مرا بهتر است در صفحه وب خود بگذارید تا این پست فرومایه بداند که حتی به اندازه زره ای ارزش انسان بودن ندارد و ایشان یک حیوان به شکل انسان است

توسط : http://love-songme.blogfa.com

حالا دیدی که نمی تونی هیچ کاری از پیش ببری!

اونم در برابر من که کوچک ترین عضو این خانواده عظیم بلاگفا هستیم

اینجا همه از من دانا تر  با شهامت ترند پس بترس!

کسانی که اینجا هستند خیلی از اون عاقل ترند که گول حرفای صد من یه غاز!  جناب عالی را بخورند.

می تونی قسمت نظرات پست قبلی را بخونی و شخصیت مورد تمسخر قرار گرفته خودتا پیدا کنی!

 


ممنون از همتون

به ترتیب کامنت هائی که گذاشتین تا دعواتون نشه

اطلس ! لاغر مردنی ! یاسی ! ترانه !

که من نه به خاطر این طرف ! اشتباه نکنید به خاطر مسائل شخصیم می خواستم وبلاگما تعطیل کنم ولی حرفائی زدن مخصوصا سه تای آخری ( خودتون حدس زدید اطلس از این حرفا بلد نیست )

جدا تا بتونم می مونم.

تازه به جز لاغر مردنی بقیه این اتفاق را اتفاقی فهمیدن!

در مورد حرف یاسی که من چه غمی دارم ؟

شاید غم من برای بقیه غم نباشه اصلا  ولی نمی دونم چرا از بچه گی حساس بودم

یادمه وقتی دائیم سر به سرم می زاشت یه لج به لجم می زاشت گریم می گرفت ولی وقتی با سر می رفتم تو شیشه قدی خونه مادر بزرگم یا در تنور داغ نون می خورد تو صورتم و پوستش کنده می شد گریه نمی کردم

وقتی مادر بزرگ مامانم عمرشا داد به شما با این که نمی دونستم جریان چیه از ناراحتی خونوادم گریه می کردم یا وقتی سر انگشت دائیم رفته بود لا دستگاه پرس تا چند روز فقط کارم شده بود گریه

اصلا کل خاطرات غم انگیز بچگیم فقط یادم مونده

فقط غم یادم می مونه

یادم مونده که چطور تنها تو دهنی خوردن بچگیم سر زدن حرفی که مامانما ناراحت کرد موجب این شد که چند تا قطره خون از دهنم بچکه رو در جانونی بزرگی که همش کنار سفره بود.

یا اینکه یادمه دختره همسایه چه شکلی با سنگ زد و سرما شکوند.

یا چشکلی یه بار اگه خالم نرسیده بود یه دیونه داشت تو کوچه خفم می کرد هنوز سرخ شدن و احساس سنگینیش تو سرم می یاد با اینکه اون موقع مدرسه هم نمی رفتم !

این که از ناراحتی یام یه چاقو میوه خوری را می کشیدم به دلم به خیالم می خواستم خودما بکشم

شاید تنها خاطره شیرین که یادمه این باشه که چه شکلی با نقشه تو زمان مهد کودک در راه های آب کوچه را بستم تا صدای همسایه ها در بیاد البته نقشه این بود که در همه راه ها را به بندم تا وقتی بارون می یاد آب بره بالا اون وقت من برم شنا کنم و اون دختری که تو مهد کودک خیلی دوسش داشتم را نجات بدم بعد با هم باشیم همش!

تو این امر مسدود کردن راه های آب بقیه دوستامم بسیج کرده بودم ولی هیچ وقت آب بالا نیومد!

دوستی های پاک بچه گی فقط دوست داشتن توش بود بدون هیچ چیز دیگه ای

دیگه از بچه گی لباس بی ریخت خودم یادمه و مهد کوک غیر انتفاعی و بچه های پول دار!

احساس بدبختی !

نمی دونم چرا خونوادم به فکر این بودن که تو بهترین مهد و بهترین دبستان باشم ولی به این فکر نبودن که نیاز هامم بر آورده کنن تا پیشاونا احساس حقارت نکنم!

بهتر بود یه جای معمولی می رفتم!

بزار برم چند تا عکس از اون زمان جور کنم و بیام!

اومدم !

 

دائی احمد در حال قرآن خوندن!

اینجا هم در نقش هندونه !

سیلی هایی که دوم دبستان به خاطر حرف زدن سرکلاس می خوردما یادمه

و همچینین اونائی که مدیر می زد

ولی هیچ وقت روم نشد تو خونه بگم که منا می زنند!

یادمه یه بار مادر یکی از بچه ها اومد و گفت معلم بچه منا زده وقتی دبیر از بچه ها پرسید همه گفتند نه

من بلند گفتم بعله!

زده بود! ولی خب این شد که منم بدبخت شدم! به جرم گفتن حقیقت اونم تو بچه گی

خیلی از بحث منحرف شدیم!

ولی می دونی خیلی دوست داشتم پارسال وقتی یه بار بر اثر یه صانحه پشت سرم خورد به زمین و بعد چیزی نفهمیدم

همه جا سفید بود

بالا  پائین   چپ   راست 

 چند تائی با لباس سبز دورم

نمی دونم رویا بود یا حقیقت ولی یه چیزی خوندن و دیپورتم کردن، به هوش اومدم

دوست داشتم اقامت دائم بم بدن!

اصلا بحثا پیچوندم  موضوع چیز دیگه ای بود ولی من چیز دیگه ای گفتم!


 جمعه خوب یا بد!

ظهر که اومدم نت دیدم اووو این طرف چه فتنه ای به پا کرده ولی بعد که خوب دقت کردم دیدم کلی دوست جدید و آدم با فهم و شعور پیدا کردم که اگه می خواستم همین جوری دنبالشون بگردم عمرا پیدا می کردم!

بعد از ظهر هم نمایشگاه کامپیوتر جائی که به بدشانسی خودم پی بردم شایدم ایمان آوردم!

اولش خوب بود تو یکی از غرفه ها با دیدن تریپ رسمیم ( تیپ جدیدم ) به جای یه مهندس اشتباهم گرفتن و همه مهندس مهندس می کردن بعدم آوردنم توی غرفه و پذیرائی بعد هم بازدید اختصاصی از همه محصولات!

در آخر هم یه کیف با کلی محتویات دادن به من با فرم های قرار داد که بعدا براشون پر کنم

فکر کرده بودن مدیرعامل یه شرکتم!

تو یکی از غرفه های دیگه هم یکی از دوستان را دیدم که در حال سخنرانی تو یه نیم چه سمینار با یه سری صندلی پر و کلی آدم ایستاده در حال توجه کردن!

 کلی از موفقیتش خوشحال شدم و بعد با هم کپ زدیم و موقع رفتن دست کرد تو جیبشا و کلی کارت ۵ ساعته اینترنت در آورد منم نیازی نداشتم دادم به کیوان اونم از ذوق  در حال ترکیدن بود

تو یکی از غرفه ها مجانی ۱ ماه به اشتراک ADSL  ام اضافه کردند و بنابر این ناخواسته تا 4 ماه دیگه سرتون خرابم!

ناخوشی ها شروع شد :

تو یه غرفه  مربوط به کاریابی و بازار کار  با گفتن تخصصم یه کار بهم پیشنهاد شد که همون موقع به اون شرکت در خواست داده شده بود

تخصصم این بود که به همه سوراخ سنبه های کامپیوتر یه سرک کشیدم و به عنوان مدل آزمایشی غرفه ازم تست گرفتن که همونجا قبول شدم و قرار شد برای استخدام برم. تازه بدون مدرک خدمت نظام وظیفه !

الته نیاز به روابط عمومی بالا هم داشتندکه  براشون چرب زبونی کردم!

کارش این بود که تو یه شرکت خصوصی قطعات الکتریکی و کامپیوتر مسئول فروش داخلی بشم و در خواست بدم تا برای طرف از انبار جنس مورد نظر را بیارن!

یه موقعیت عالی باد آورده!

ولی تا فهمیدن 19 اسفند تاریخ اعزام خدمتمه و باید برم پشیمون شدند  و گفتند ما می خوایم رسما استخدامت کنیم و از پرسنل ما باشی

برامون تخصص و سرعتت مهم بود برای همین مدرک سربازی ازت نخواستیم اگه تعهد می دی که بمونی استخدام می شی منم گفتم بی خیال

1 ساعت بعد یکی از دوستانما اونجا گم کردم در همون حال از بلند گو صدائی می یومد :

آقای احمد قاسمی اطلاعات!

آقای احمد قاسمی اطلاعات!

 منم گفتم حتما دوستمه و بعد پیداش کردم ولی بازم صدام می زدند در نتیجه رفتیم طرف اطلاعات که تو راه دیدم یه غرفه ای که تو قرعه کشیش برای دروره برنامه نویسی بورس 1.5 میلیونی می داد (NIIT ) داره برنده ها را میگه
رفتم جلو به یکی گفتم اسم احمد قاسمی را نبرد گفت چرا برنده شدی

خوشحال شدم  ولی تا رفتم جلو گفت دیر اومدی یه اسم دیگه در آوردیم ولی قول می دیم اگه فردا نیومدی هم تو قرعه کشی شرکتت بدیم !

گفتم شاید اطلاعات برای این کارم داره و نرفتم

ولی وقت بیرون نمایشگاه یکی داشت می گفت این همون بد شانسست! باش که حرف زدم متوجه شدم بار اول که اطلاعات منا صدا زده قبل از قرعه کشی بوده !آخر نفهمیدم بام چی کار داشت چون طبق گفته اون بعد از رفتن منم چندیدن بار صدام زده!

آخه تو چند جای دیگه هم فرم پر کرده بودم. 

 ولی آخر شب یه اتفاق با خال افتاد  چند روز پیش ( ماجرای جالبشا براتون می گم ) یکی از دوستام با یه خانمی آشنا شد!

حالا دوستم زنگ زده بود می گفت این به جای این که با من حرف بزنه میگه دوستت چقدر بامزست  البته ماجرا بخونین شما هم خندتون می گیره!

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 23:32  توسط دایی احمد 

 

 

عکس از خودم

تو دل یه مزرعه   یه کلاغ رو سیا

هوایی شده بره   پابوس امام رضا

اما هی فکر می کنه   اونجا جای کفتراس

اخه من کجا برم   یه کلاغ که رو سیاس

من که توی سیاهیا   از همه رو سیا ترم

میون اون کبوترا    با چه رویی بپرم

تو همون فکرا بودش   کلاغ عاشقمون

یه دلش می گفت برو   یه دلش می گفت بمون

که یهو صدایی گفت    تو نترس و راهی شو

به سیاهی فکر نکن   تو یه زائری برو

من که توی سیاهیا  از همه رو سیا ترم

میون اون کبوترا   با چه رویی بپرم

امام رضا جونم تولدت مبارک

این شعر بیشترین دفعه ای که بهم حال داد تابستون امسال بود با دوستم که اتفاقی هم دیگه را تو مشهد پیدا کردیم رفتیم موزه حرم امام رضا(ع) و اونجا کنار ضریح های قبلی دل و زدیم به دریا و بلند این شعر را خوندیم! تازه بقیه هم هوائی شدند!

 برای دانلود این آهنگ اینجا را کلیک کنید !

یه کلیپ زیبا از همین آهنگ

یه تشکر ویژه از محسن چاوشی برای خوندن این آهنگ

یه تشکر هم از شقایق خانم ( پر از خاطرات ترک خورده ایم ) به خاظر مطلب زیبای وبلاگش که منا هوائی کرد تا این پست را بنویسم.

 

و اما !!!!

چند روزی یه یه آدم نمی دونم کم عقل! شیرین عقل ! نادان !

میره و با نام یه  وبلاگ نویس برای دوستانش نظراتی می زاره با توهین به  مقدسات!

توهین به کسائی که بهترین های عالم بودند و همچنان هستند.

حالا این نظر را برای من گذاشته :

 
چهارشنبه 30 آبان1386 ساعت:  16:3 توسط:Arash_Bikhoda
افرين پسر خوب٠ اومدم سر زدم تو قسمتهاي مختلف ديدم مثل اينكه ادم شدي و ديگه براي من شاخ و شونه نميكشي٠ به هرخوشحالم از اين كه پاي خودتو از اين ماجرا بيرون كشيدي٠ بزار وپلاگ تو بي عيب و نقص باقي بمونه و ايندوستات امثال زن دايي وياسي و همچنين صدها نفر ديگه كه تو اصلا نميشناسيشون يه بر عليهت تحريك نشن٠ بازم سر ميزنم٠ يه وقت شيطون نره زير جلدت ها
 وب سایت   پست الکترونیک [ نظر خصوصی ]

 خب اولا اگه همین زن دایی و یاسی خانم و سایرین قرار بود با حرفای یکی مثل تو تحریک بشن من هیچ وقت سراغشون نمی رفتم!

بعد هم هر خواننده ای عقل داره و می فهمه! به راحتی یه آدم بیمار مثل جناب عالی را می تونه از یک عالم گل گهر  مثل من  تشخیص بده.

تازه خودتا خیلی دست بالا گرفتی فکر می کنی اونقدر ارزش داشتی که من برات شاخ و شونه بکشم من فقط تو قسمت نظرات سایرین از کم عقلی تو دم زدم همین و بس!

بیشتر ارزش نداری!

اگه فیلتر شکن دارین یا تو ایران نیستید سری به سایت آقای خطرناک ( اون جور که خودش فکر می کنه )

بزنید :  http://www.efsha.co.uk/index.html

سایت در مورد بی دینی و کفر و توهین به مقدسات

من فقط موندم آدم چقدر می تونه نادون باشه و تو جهل فرو بره!

خدایا من براش دعا می کنم خودت به راه راست هدایتش کن.

 

همگی در پناه حق موفق باشید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 7:47  توسط دایی احمد