تبليغاتX
دایی جون دات کام
سلام

اول بنده را عفو کنید اگه نرسیدم بتون سر بزنم  این روزا حسابی اوضاعم ریخته به هم و همه چیز در هم شده. و دوم این پست هم فقط به خاطر گل روی هانی ( خانم یا آقا ! = ما گفتیم خانم از دستمون شاکی شد پس احتمالا آقا ) نوشتم چون خیلی لطف داشتن.

قبل از اینکه دلیل دیر اومدن و احتمالا یواش یواش رفتنی شدنما بگم برم سراغ ماجرا:

یکی دو هفته پیش بود که برای خرید با دوستن زدیم بیرون و به پیشنهاد اون رفتیم خیابون نظر

تو خیابون داشتیم حرف می زدیم که یهو دوستم گفت راستی سینا را ندیدی! منم گفتم نه ! اون گفت من ازش خیلی خوشم می یاد منم گفتم آره همچین توپولی مپلی یه و تو دل برو دوستم گفت نمی دونم رو چه حسابی باش حال می کنم منم گفتم آدم دلش میخواد بخوردتش بس این بشر گوگولی یه

در حال صحبت کردن بودیم که به یک باره! یه خانمی که جلوی ما راه می رفت برگشت و گفت بسه دیگه خجالت بکشید !

یه دفعه نگاه کردم دیدم اوه اوه این خانومه از بس شربت سینه خورده سینه هاش اندازه سر مبارک بندس و از اون موقع تا حالا فکر کرده ما داریم اونا مسخره می کنیم خلاصه گفتیم خانوم قرص هاتا پشت و رو خوردی ما را بی خیال شو در نتیجه سبقت گرفتیم و مرحله اول را موفقیت به پایان رسوندیم

در حال گذار بودیم که چشممون به یه خانم متشخص افتاد که از چشکمش گرفته تا پالتو و کیف و ... همه رنگ صورتی بود یه دفعه نا خودآگاه من و دوستم با هم گفتیم درین درین درین درین .. (( آهنگ پلنگ صورتی ))  که دیدم خانومه همچین کیف کرده ما هم اومدیم کیف کنیم که متوجه نگاه غضب آلود مامورین محترم گشت ارشاد شدیم و در نتیجه با عملیات یابو چنگینگ از ماجرا درزیدیم (( گریختیم ))

از اونجائی که گوشای ما خوب کار می کنه تو خیابون متوجه شدیم یه خانومی پشت سرمونه و به دوستش می گه من از مردائی که رسمی صحبت می کنند خوشم می یاد

آقا ما هم کمی مکث کردیم و افتادیم پشت سرشون به دوستم گفتم زنگ زد به گوشی من منم گوشی را بر داشتم (( اینجا دوستم دگه قطع کرد )) گفتم : بله جانم! ...... حتما

ببین شما باید صراحتا این موضوع را بشون اعلام می کردین

من در خواست شما را خدمتشون تقدیم کردم ولی متاسفانه این روز ها به دلیل تعدد درخواست ها نتونستند رسیدگی کامل کنند ولی من بازم با ایشون مطرح می کنم

قربان شما

اختیار دارید

خدانگهدار 

بعد به دوستم گفتم این آقای لشکری این روزها لگام گسیخته شده ها!

اونم گفت بله دقیقا این همون نکنته ایست که من قصد داشتم به اون اشاره کنم

خلاصه پایه خنده جور بود

تا دیگه کارمون را انجام دادیم

موقع برگشت ۳ تا دختر خانم پشت سر ما بودن و داشتن با هم صحبت می کردن مثلا می گفت تو بچه ها از کی بیشتر خوشت می یاد؟ اون می گفت شهروز چون یه حس خاص به آدم می ده!

منم گفتم محمود هرچی دیالوگ می گن حفظ کن

بعد از اینکه کلی حرف زدن ما افتادیم پشت سرشون

محمود می گفت تو بچه ها از کی بیشتر خوشت می یاد

منم با ناز می گفتم شهروز چون  یه حسه خاصی به آدم می ده

خلاصه همه دیالوگاشونا از بر شده بودیم دیگه خودشون خندشون گرفته بود

 

خب دیگه زیادی بی مزه شدم خودم می دونم از درصد نمکم کاسته شده

برم سر جریان دیر اومدن من و اینکه چرا این بار قسمت  دوستان ندارم!

جوابش ساده است چون این روزا سرم شلوغه

می تونید به موضوع پست رجوع کنید!

تنها ۳ هفته

اشتباه نکنید نه تبلیغ بانکه نه موسسه قرض الحسنه نه کسی می خواد ازتون پول بگیره و نه قراره جنس بجل تو پاچتون کنم  جریان اینه که بنده  ۳ هفته دیگه مشرف می شم به خدمت مقدس سربازی!

برای همین آخرین این پست را با همین بحث تموم می کنم.

این روزا فکر می کنم کاش می شد تو همون بچگی رفت سربازی و خلاص شد!

البته خیلی ها مدام بهم می گن که خر می شم اگه برم سربازی فکر کنم منظورشون همچین چیزی یه :

بعضی می گن خدمت رفتن همانا و سیگاری شدن همانا:

بعضی هم می گن اونجا ..نی می شه که عکسش موجود  نیست!

 

 

البته من دلم تاپ تاپ می کنه برای یه هم خدمتی خوب

 

پ ن ۱ : آدرس جدید وبلاگ WWW.DAEIJOON.COM   اگه زحمت بکشید تو لینکاتون درستش کنید ممنون می شم.

پ ن 2 : من یه سایت راه اندازی کردم WWW.ParsSmile.COM   که تو اون انواع شکلک ها و اسمیلی ها را قرار دادم در موضوعات مختلف خوشحال می شم که ازش استفاده کنید و خوشحال تر می شم دوستانی که لطف کنند و این سایت را توی وبلاگشون لینک کنند

البته یه سری دوستان مثل نمکی  و ناقلا هم لطف کردند و اونا تو وبلاگشون معرفی کردند که خیلی خیلی ممنونم ( یعنی شما هم معرفی کنید)

و در پایان دوستمون ناقلا به نکته خوبی اشاره کرده :

یه چیز جالبتر اینکه اون گوشه موشه هاش یه سری لینک و تبلیغ هستش! وقتی روشون کلیک می کنید تا باز شن انقده باحالــــــــــــن که نگو و نپرس! بنده خدا سایته خرجم داره خب!!! خلاصه گدا بازی درنیارید! نمی میرید اگه دو تا از اونا رو هم باز کنید!!! اصن هر کی تبلیغا رو باز نکنه بی تربیته!

پس رو تبلیغات کلیک کنید

در پایان در پناه حق موفق و سربلند و پیروز باشید

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 16:37  توسط دایی احمد 

 

WWW.DAEIJOON.COM

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:0  توسط دایی احمد 

سلام

مثل اینکه کسی قصد نداره اینجا را به روز کنه

ماشالا خوبه وب گروهیه

خودم باید آستین بالا بزنم ( به امید اینکه یه روزی برای من آستین بالا بزنن )

البته فعلا من از مزایای نت رایگان استفاده می کنم ! شرکت قصد قطع کردن نداره

یکی از بچه ها (  هادی) بنده را دعوت به یه نوع خود افشائی کرده منم دست رد به سینش نزدم

خودت رو معرفی کن ؟

احمد ملقب به دائی احمد  در روز تولدم  دیده به جهان گشودم پدرم رحمت اله در اوایل عقیده داشت این بچه تپل مپل منگل از آب در می یاد وی بعد ها به داشتن همچین حس ششمی افتخار می کرد. در بدو تولد خواهر بزرگتر با گوشی تلفن قصد ترور بنده را داشته 

به گفته منابع اطلاعاتی با گوشی تلفن سر مبارک بنده را مورد هدف قرار داده اما من در کودکی این اقدام را بدون جواب نزاشتم و یک فقره قیچی به طرف فرق سر خواهر گرامی پرتاب کردم.

مادر بزرگم ( مامان جون ) در دوران طفولیت همواره موهای منا می کشید و من همواره جیغ می کشیدم و مادر پدرم ( نن جون ) به نشگون گرفتن این حقیر عادت کرده بود

از کودکی به املا علاقه نداشتم و در دوران دبستان عقده معدل بیست به دل ما ماند

تا سوم دبستان نمره ۱۹ املا  آبرو و شرف الباقی ۲۰ ها را لکه دار می کرد.

فکر کنم یکمی از معرفی جلوتر رفتم می تونید سوال بعدی را بپرسید.

در مورد اخلاقتون می تونید توضیح بدید :

من در هر موردی می تونم توضیح بدم تو حرف زدن استعداد زیادی دارم

خب ؟

خب و درد برو سوال بعدی

فصل مورد علاقه ؟

خجالت بکش مرتیکه  همه فصلا قشنگن برو سوال بعد

رنگ مورد علاقه ؟

 مثل این دختر پسرها که حرفی برای گفتن ندارنا

دو تا سوال درست حسابی بپرس

اصلا بزار من یه سوال بپرسم

تا حالا چک(سیلی) خوردی؟

غلط کردم می رم سوال بعد

موسیقی مورد علاقه ؟

دلم می خواد به اصفهان بر گردم! البته همیشه تو اصفهان هستم ولی خب

دیگه دیگه

بد ترین ضد حالی که خوردی؟

ختنه ! تازه دکتر گوشت اضافه هاشم برا خودش برداشت

ناشیانه ترین کاری که کردی؟

بچه بودم با دختر همسایه شوخی کردم با سنگ زد سرما شیکوند

بهترین خاطره؟

برو بمیر!

بله؟

دلت فحش می خواد؟

آهان سوال بعدی

کسی که که می خوای ملاقات کنی؟

عمرا این سوال را کسی بتونه حدس بزنه

کسی که دوست داشتم ملاقت کنم بابای بابام بود ولی قبل به دنیا اومدن من  تو اطاق عمل جان به جان آفرین تسلیم نمود

قبول داری یه جورائی پیچوندیمون ؟

آره امروز هوا خیلی خوبه

کسی که نمی خوای ملاقاتش کنی :

چه سخت شد!

دشمن ! آمریکا! من دولت تعیین می کنم  من با مشت تو دهن این دولت می زنم

بابا یکی اینا بگیره

بابا بزار دور برداریم ! کنتر که نمی ندازه ! چرا زورت می یاد؟

ساکت ! سوال بعدی

برای کی دعا میکنی؟

ولمسلیمن و المسلمات

اوهوک

موقعیت تو در ده سال آینده:

خب از اونجائی که تصمیم گرفتم اعتماد به نفسم بالا باشه

مدیر کل ( البته شرکت خصوصی یه بنا بر این مالکش خودمم ) یه شرکت بزرگ بین المللی

آقا دست ما را هم بگیر ؟

نه اصلا اهل پارتی بازی نیسم اصرار نکن

برو دلت خوشه نه به باره نه به داره اسمش عمو یادگاره

حالا می بینیم اگه نه دیدی البته به کمک خدا

خب! دیگه سوالی به ذهنم نمی رسه

بهتر  می تونی بری

کجا برم؟

خوشحال شدم  خوش آمدید

داری بیرونم می کنی؟

الان با زبون خوش ولی یکم دیگه اینجا بمونی ....

آهان چشم پس بزار یه خداحافظی با این ملت شهید پرور بکنم بعد برم

خداحافظ همین حالا

بری دیگه بر نگردی

 

 خب برم سراغ قسمت  جدید : " با دوستان "

پیامی برای هریک از دوستان

اطلس :  حرفم نمی یاد ! ولی یه جورائی اذیت کردنت کیف می ده

لادن :  این قدر منا شرمنده نکنین

باران :  چیکار با شکم من داری

گوساله : بابا یه آپ کن ملت همه دلشون تنگ شده برای نوشته هات

بهمن کبیری پرویزی : آقا ابراز ارادت

هانی :  ممنونم از لطفت

یکی از فنچ های روزگار :  حیف پیشی کوچولو پیداش نیست اگه نه می دادم بخورتت

آزاده : یه بار می گی پسرم یه بار می گی دائی  من گیج شدم

شیما : ایشالا همیشه موفق باشی.

گلابتون : من به این نتیجه رسیدم این آبجیت ژاله از دست تو در عذابه

صادق : خیلی خوب می نویسی

آتشک :  دارمت همشهری

نیلوفر :  اهوم!

نیلوفر : می بینم که از همشهری یات دفاع می کنی

سمیه : ممنون

بهار : از شما هم ممنون

جوجو : منظورت این بود که من آدم بشو نیستم دیگه ؟

موج دیوانه : رهت پر رهرو باد!

سپیده : ممنون

نسیم : یه چیز در مورد این آدم برفی که گفتی خیلی نازه ! طرف مجرده! آب از دهنت را افتاد !

البته فقط به درد ازدواج موقت می خوره  هوا که گرم بشه آب می شه آخه

یاسر : قابلی نداشت!

یاسی : خوشحالم برگشتی

علی : همشهری هم همشهری های قدیم  ! والا!

 عقیل : دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 13:54  توسط دایی احمد 

سلام

خب تا حالا ISP محترم لطف نمودند و اینترت بنده را قطع نکردند بنابراین من هستم!

نکته جالب اینه که امروز یکی پی ام داد و گفت احتمالا همینی که تو وبلاگ گفتی (( اطلس خانم )) اون رفته شارژ کرده! منم گفتم ایشون به من سر نمی زنه ! کوجایی کاری! حالت خوش نیستا!

کاملا اتفاقی:

الان که  اومدم نوشتن این  پستا شروع کنم  دارم یه آهنگ گوش می کنم که به نظرم جالب در اومد

پس می نویسمش:

اگر بیضه زاغ  ظلمت سرشت                                دهی زیر طاووس باغ بهشت

به هنگام  آن بیضه  پروردنش                                     ز انجیر جنت دهی ارزنش

دهی آبش از چشمه سلسبیل                               بدان بیضه در دم دمد جبرئیل

شود عاقبت بیضه زاغ زاغ                                         برد رنج بیهوده طاووس باغ

 

خب برسم سراغ بحث اصلی

اگه یادتون باشه " روح پر فتوح دائی احمد " بنده از کوه یه سقوط درست حسابی کردم و حسابی داغون شدم ولی خدا را شکر با یه خوابیدن حل شد و صبح که بیدار شدم در کمال ناباوری همه ورم ها خوابیده بود و درد بر طرف شد

ما اون شب بعد اون همه حوادث با دوستان یه ذکر مخصوص می گفتیم :

گه خوردم گه خوردم دیگه نمی یام کوه!

ولی فردا صبحش همراه شد با اومدن محمود ( یکی از دوستان ) به اصفهان  و دوباره با دوستان رفتیم کوه و البته یکی از دوستان لطف خواصی داشت و  گفت تو حتما باید با من بیای  تازه با چی با موتور

خلاصه به ترز فجیعی تو راه یخ زدم

اونجا یه چند نفری منا دیدن و از کسائی بودن که شب قبل وقتی من سقوط کردم اونجا بودن

منا به همدیگه نشون می دادن و می گفتن این همون دیشبی یه 

یه جوری نگاه می کردن انگار دارن عجایب هفت گانه تماشا می کنند

یه گوشه نشسته بودم که یکی از بچه ها گفت اون مرده  بالا داره به همه میگه به این کلاه آبی یه برف بزنید منم گفتم بزار بگه ..ن لقش

بعد از مدتی به خاطر اوضاع قاطی پاتی ملت و در هم بودن  مامور بازی شد و همه میدون برف بازی را ترک کردند منم در حال رفتن بودم که یکی کلاهما کشید رو صورتم و زد پس کلم

اومد برگردم چهار تا ریچارد بارش کنم که دیدم اوه این همون مردی یه که اون بالا دستور شلیک به سر مبارک بنده را صادر کرده بود

حالا ایشون کی بودن : مامور کلانتری محل ما

اینجا با لباس شخصی اومده بود قاطی ملت

گفت اومدیم مورد گیری منم گفتم پارتی ما که جوره

البته ما کار خاصی هم انجام نمی دیم که نیازی به پارتی داشته باشیم

آخه یه جورائی ای با این ترف رفیقم

یه زمانی کامپیوترش با همه عکس های خانوادگیش دست من بود

کلی اعتماد داره

و اما اندر احوالات کوه:

اونجا مثل اینکه بخت و اقبال ما با بروبچ محترم تهران گره خورده بود

نمی دونم با چند تا دختر و پسر تهرانی سر چی بحث شد که به اصفهان توهین کردند

منم گفتم کسی براتون دعوت نامه نفرستاده می یاین اینجا

اونا هم گفتن اصلا مگه اصفهان ریدن که ما پاشیم بیام

گفتم آره ریدن شما هم می یان اینجا که گشنه نمونید

جالبش اینه خودشون به خودشون می خندند

 

در یه مورد دیگه هم من چون سردم نبود کاپشنم را دادم به یکی از بچه ها دو باره تهرانی ها اومدن شیرین زبونی کنند

یه پسر بود با دو تا دختر

من شکمم یکم زده بود بیرون طرف در اومد گفت شکما چند؟

منم گفتم با شیر زیرش هزار

خود دخترا سه ساعت بش می خندیدند

 خلاصه مراسم تیکه اندازون به این عناصر پر افاده به راه بود!

تازه به خاطر محرم من ریش گذاشته بودم  بیکار که شدیم به خانوما می گفتم خواهر

می گفتن بله

منم می گفتم حجابتا درست کن

اونا هم حرف گوش کن سریع به اوامرم گوش می کردند

 

بعدش هم رفتیم عملیات ساخت آدم برفی

بعد ساختن آدم برفی خواستیم عکس بدیع باش بگیریم بنابر این تو برف و سرما و دمای چندین درجه زیر صفر

یه نگاهی انداختم دیدم کسی اطرافمون نیست بنابراین پیرهنم را در آوردم و با تن عریان عکس گرفتم

اینم عکسش به صورت سانسور شده : 

حیف که صفحه وبلاگ سنگین می شد اگه نه یه عکس از دهن آدم برفی براتون می زاشتم آخه بچه بد سیگار دهنشه

تازه سیبیلم داره!

بعد از ظهر خواستیم زود راه بافتیم تا برسیم یه هیئتی که حمید علیمی اونجا مداحی می کنه ولی با اینکه ساعت ۷ رفتیم و هنوز شروع نشده بود به در بسته بر خوردیم :

 

البته فضایی که در نظر گرفته بودن خیلی زیاد بود ولی در کل حال می کنم چون آقایون با این جور مداحی های شور مخالفند ولی استقبال مردم را مشاهده کنید

تازه ما هم رفتیم قاطی جمعیت می گفتیم ۱  ۲   ۳ می رفتیم عقب می زدیم به در تا شکسته شدن دو تا از ۳ تا پایه در من بودم ولی خب برادران محترم حراست اونجا ریختن سرمون و  ....

ما هم دیگه رفتیم ولی اخبار رسید که ملت در را شکوندن

کار بدی کردیم می دونم.

بعدشم رفتیم هیئت رزمندگان و ساعت ۱۲ مجلس تموم شد و شام !!!

به عکس زیر یه نگاه بندازید به نظرتون امام حسین (ع) رازی یه! این ظرف به اصطلاح اشغاله

این همه غذا حیف و میل می شه بعد یه عده با شکم گشنه سر بر بالین می زارن

 

 

ساعت ۱۲ مراسم تموم شد  هوا برفی بود و وفوق العاده سرد یه بخاری بزرگ تو راهرو بود که خاموشش کرده بودند

ماهم الکی رفتیم کنار بخاری ایستادیم و دستامونا جلوش گرفتیم و گفتیم به به

یهو همه ملت دویدن طرف بخاری

گفتن این که خاموشه

ما هم گفتیم باید دلت صاف باشه اصل نیته   ما الان داریم از حرارت می سوزیم چون دلمون پاکه

یه بنده خدا سردش بود اومد پیش بخاری دید خاموشه گفت

دادا ما را آلت خودتون کردین! ما هم از خلوص نیت براش صحبت کردیم

بعدش دیدم اوه کف خیابون برف اومده و از سری هوا یخ زده

به سرمون زد بریم کوه اونم ساعت ۱۲ و نیم  و تازه اونم با موتور

خلاصه رفتیم تو راه کافی بود یه تکون بخوریم تا موتور نقش زمین بشه  کف خیابون به اصطلاح شیشه بود و لیز

قبل از ورودی کو صفه دیدم اوووووو

پارکینگ کوه را باش

دور تا دور ماشین ایستاده و یه میدون وسط خالی کردند

با نور چراغ ماشین ها میدون را نورافشانی کرده بودند

چون کف کاملا یخ زده بود شده بود محل اجرای مسابقات نمایشی

یه عده خیلی زیادی هم آدم جمع بودن و هورا می کشیدن

یه چیزی تو مایه های مسابقات کشتی کج اونم خیابونی!

واقعا به قدری هیجان داشت که تو اون سرما استخون خورد کنه نیمه شب ما یک ساعت ایستادیم و لیز خوردن ماشین ها را مشاهده کردیم

البته اونجا همه بچه مایه دار بودن

تو انجام حرکات ماشیناشون به هم می خورد و داغون می شد ولی کم نمی آوردند و اصلا اهمیتی نمی دادند

خلاصه فکر نکنم تو ایران من دیگه همچین صحنه های جالبی ببینم

حضور اون همه جمعیت هم برام جالب بود

خلاصه دیگه ساعت ۱ و نیم راهی شدیم به سمت خونه.

 

 درست یا غلط؟

صبح تو اتاق خواب بودم که دیدم یه سنگ خورد به پنجره اطاق و گفت احمد بیدار شو دیگه

صبح ساعت  ۱۰

من تعجب کردم کیه کیه تونسته سنگا ۸ طبقه پرتاب کنه!!

البته صدا صدای یکی از بچه ها بود که لر تشریف داره

بنا بر این این عمل نمی تونست  غیر ممکن باشه پنجره را باز کردم دیدم خبری نیست  و رفتم تو دوباره دیدم اتفاق تکرار شد

من خوابم؟ بیدارم ؟ مردم ؟ زندم ؟

دوباره سرم ا بیرون کردم دیدم بله

آقایون رفتن بالای پشت بوم و از اونجا دارن هنر نمائی می کند

گفتن بیا بالا !

بعد از اینکه به بالای ساختمون تشرف پیدا کردم یه دفعه از دور دو تا خانم دیدم  به دوستم که نشون دادم

گفت احمد این همونه که اون روز بهت چیز گفت که یه دفعه یه فکر شیطانی به نظرم رسید  سریع رفتم خونمون (( خونه ما طبقه آخره )) دو تا پلاستیک آب کردم و دویدم بالا

و کمین کردیم به یاد بچگی 

خلاصه بقیشا خودتون می دونید یه انتقام سفت و سخت  از خانم های محترم گرفتیم تا دیگه یاد بگیرن زبون دراز نباشند

البته فوق العاده رو دارند

با ماشین یکی از دوستان بودیم از بقلشون رد شدیم تو کوچه هم آب بود بنابراین حضرات خیس آب شدند

بعد ماشین را پارک کردیم و دیگه داشتیم می رفتیم که اومدن رد بشن دو عدد تخم مرغ ول دادن تو شیشه ماشین و انتقام گرفتن

می بینین همه  هم محلی دارند ما هم داریم

بلای جونمون!

 خب برم سراغ قسمت جدید : " با دوستان "

اینجا می خوام برای هرکدوم از دوستان یه پیغام بزارم

در ابتدا از دوستان خوبمون لاغر مردنی و ترانه خانم تشکر ویژه می کنم به خاطر ابراز لطفشون.

بعد برم سراغ بقیه دوستان

گلابتون : نظری که دادی خیلی به دلم نشست (( ممنون ))
کاتالیا : ما همچنان ارادتمندیم
هوود : این نظر بود یا پیام بازرگانی؟
امیرحسین و گوساله : همکاران گرامی" قراراه آخه یه نفر بمون اضافه شه بعد نگین دائی احمد نگفت"
موج دیوانه : آقا من هنوزم می گم وبلاگت را خیلی دوست دارم
بهمن کبیری پرویزی : آقا حسرت این به دل ما موند یه خط نوشته از شما داشته باشیم
همش یه گل می برامون می زاری و میری
عمو کیوان : این اس ام اس ها چیه می دی !! یه نمونش  :
می خوام بگیریم دست عرق سگی : لب بگیرم ازت به ترز فجیع! (( برو خوب شو ))
شیما : جدیدا خیلی بی تابی می کنی
عمو : ایشالا یه روز کتابت چاپ می شه
جوجو : خوبی خاله ! نیستی!
نازی:  وا! ولی خب میل خودته!
بازتاب :  آقا قربانت بشم ! اون آشه را هم درست می کنم یه کاسه هم برا شما می فرسم
سایه : من هر وقت می یام وبلاگ شما کلی روانم شاد می شه
باران : تو چیچی می گوی؟ " با لحجه اصفهانی خوانده شود "
آزاده : خاطر جمع باش این انقلاب حالا حالا ها پایداره! درضمن وبلاگت جزو وبلاگ های مورد علاقه منه
خیلی خوشم می یاد
لادن : خوبی ! به بچه های مدرستون سلام مخصوص برسون٬ ایشالا اون ماجرا هم ختم به خیر می شه
عقیل: بابا جون من یه آدرس از خودت بزار من از کجا بدونم باید به کی سر بزنم
سارا آبی : منم خیلی خوشحال شدم   خیلی وقت بود بی خبر بودم
مجید شر : شما که می خوای توجه منا به سخنرانی امام خمینی جلب کنی منم در پاسخ به اینکه گفتی اسلام دیدش تنگه با حرفای خود امام جواب میدم : (( بهشت زهرا ))

اونهایی که می گن نمی شود اسلام را در این زمان پیاده کرد برای اینکه اسلام را نشناختند نمی فهمند چی می گند!

و اینکه مجید به نظر من دینت را عوض کن تو وقتی می گی دید دینت تنگه یعنی باور نداری که این دین مثل بعضی از ادیان نیست که ساخته بشر باشه   این دین الهی یه
داری به کار خدا ایراد می گیری! تو نباید به اسلام خرده بگیری به اونائی که دارند اسلام را عملی می کنند ایراد بگیری !

 دکتر ژیگول : مرام گذاشتی دکی!
ღ.فیروزه.ღ : یکم این هادی را اذیت کن! لوسش نکن!
نسیم : تو سرت بوی قرمه سبزی می ده!
سایه لبخند تو : آقا ارادت
زن دائی : اینی که نوشتی حالا چی بود؟
نرگس : ممنون از نظرت ما خودمون باید همه چیز را حل کنیم.
بیژن :  الانم باید اینجوری فکر کنی فکر کردی دست خودته!

 پ ن ۱ : بعضی از قسمت های این پست را به ترتیب ۲   ۳  و ۴ بار نوشتم
پس اگه پست خوبی نبود به بزرگی خودتون ببخشید چون در نهایت عصبانیت نوشتم
هر چی می نوشتم می پرید!

پ ن ۲ :  به نویسنده وبلاگ حصار سکوت  : کجائی ؟ نمی دونم چرا نگرانم.

پ ن ۳ : این عکسه یه بنده خداست که گفت می خوام به جهانیان ثابت کنم لر ها بدون هیچ امکاناتی می تونند به موفق بشوند
الان هم چون لیوان نبود داره با دست شیر می خوره که ثابت کنه با کمبود امکانات می سازه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:23  توسط دایی احمد 

سلام

امروز برای تبریک گفتن اومدم

تبرکی خودم برای اولین بار دارم اونا تبریک می گم

شاید قبلا از اینکه به دهه فجر می گفتم دهه زجر خیلی کیف می کردم یا از اینکه دهنما باز کنم هر چیزی که دوست دارم بگم اونم با نادانی و بی اطلاعی احساس رضایت می کردم 

ولی خب الآن همه چیز فرق کرده

الان می دونم که این انقلاب خیلی بیشتر از اونی که من درک می کنم با ارزش بوده

حالا درسته که بعد از انقلاب  جریان از مسیر اصلیش یکم منحرف شده و مشکلاتی پیش اومده

مشکلات تو نظام و افراد تصمیم گیرنده هست ولی اصل این انقلاب خیلی مقدسه

برای همین تصمیم گرفتم تبریک بگم

در صورتی که من عادت ندارم نه برای عید نه برای مناسبته دیگه ای تبریک بگم

خدا را شکر می کنم که تو همچین دوره ای زنده گی می کنم و امیدوارم بتونم به همه ارزش ها پایبند باشم

خدایا ممنونم

بعضی می گن مردم شکمشون سیر بوده که انقلاب کردند! ولی این خشمی که تو چهره مردم دیده می شه خودش همه چیزا نشون می ده

خشم + شور

من در حد خودم حرف زدم

که باشدا...... راه ما ..... راه تو .....ای شهید

در آخر این حرف من حقیر با اونائی یه که سنگ داریوش و کوروش دلیری اونا را به سینه می زنند

چرا این قدر راه دور! یه نگاهی به همین شهیدا بندازید جونشونا کف دستشون گذاشتن تا برای من و شما مبارزه کنند

برای اینکه کشور ما عراق نشه! افغانستان نشه! از همه چیز دنیا گذشتند برای کشورشون

 

گفتیم چه شد نام شهیدان

گفتند یک کوچه به نامشان نگردیم مگر!

موفق و پیروز باشید

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 9:35  توسط دایی احمد 

سلام

تو نظرات پستای قبل یه سری از نظرات جالب بود :

نویسنده: جناب تخم چپ
سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت: 19:39

سلام دایی جون حالا درسته که میخواستی بری ولی این درستش بود که با آبروی منه بدبخت بازی کنی؟ اونم جلو این همه بی جنبه؟


نویسنده: جناب تخم راست
سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت: 22:7
 
تو در حق من نامردی کردی
چپی یه را می بری دکتر ولی من را نه
من چقدر درد بکشم
همیشه الویت با جناح چپه
 

نویسنده: جناب تخم چپ
چهارشنبه 10 بهمن1386 ساعت: 13:21
سلام من باز اومدم ........... نه ...... میخوام بگم ,,,, تو .... آره خوده بی خودتو میگم تو دوباره خودتو جل کردی.... ببین تخم راست پاتو از گلیم من بکش بیرون(منظورام پاتو از گلیمت دراز تر نکن بود)


نویسنده: جناب تخم راست
چهارشنبه 10 بهمن1386 ساعت: 14:44
می گم همش تقصیر این دائی احمد میون ما دو تا برادر را به هم زده
پاکار باش هم دیگه را بزنیم
دردش را دائی احمد می کشه
تازه تو که قری = معیوب
زودتر دردت می گیره
دائی از درد می ترکه
پایه ای؟


خب با گذاشتن پستای اخیر یه جورائی آمار نظراتما کم کردم چون این پستا جون پسند بود و اینکه خیلی ها هم از همچین نوشته هایی خوششون نمی یاد ولی خب همه طنز نویس های معروف  آثار ۱۰۰ درجه بد تر از اینا دارند

نمونه شعری از عبید زاکانی که الان اومد تو ذهنم

شبی در فراسوی رود ارس                     جوان دختری را بکردم ز پس

شنیدم که می گفت در هر نفس             هنر نزد ایرانیان است و بس

می تونید از طریق آرشیو موضوعی به بخشی از طنزهای عبید زاکانی دسترسی پیدا کنید که زیباست.

اینم نظر یه دوستان تو مسنجر

namakpaash  : خوبه

 namakpaash:  ولي دخترا کمتر ميان طرفت

namakpaash  : چون مي ترسن فکر کني خرابن

namakpaash  : اخلاق دخترا اينه

namakpaash  :  در ضمن

namakpaash  :  گاوميش

 

وبلاگ : http://is-namakpaash.blogfa.com

 

الباقی حرفاش ابراز لطف خصوصی بود

 

این نمک پاش عزیز اینقدر بچه خوبی یه که من دیشب خوابشا دیدم ، بخونید :

 

خواب دیدم داشتم با این عزیز تو خیابون می رفتم که یه دفعه یه موتور سوار اومد و زد بش اینم در جا جان به جان آفرین تسلیم کرد   ما هم بردیم و خاکش کردیم . ولی بس که این پسر خوب بود شبا از قبرش نور می بارید.

یه هفته دیدیم اینجوری یه  ، دیگه مشکوک شدیم  رفتیم نبش قبر کردیم

دیدیم بله  چراغ موتور تو کو... گیر کرده

 

ولی عجب خوابی بودا

 

خب من چون احتمالا امروز روز آخرمه  شب هم با یه آپ دیگه در خدمتتون هستم

 

 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:6  توسط دایی احمد 

سلام

اول بگم دلگیر نشید من فردا به همه سر می زنم و احتمالا بعد غیبم م زنه! چون اشتراک اینترنتم تموم می شه (( شرکتی که من ازش اشتراک گرفتم دفترش پیش دفتر بابای اطلسه  می تونه یه عمر خیر انجام بده و بره یه سه ماه دیگه نت منا شارژ کنه  ))

من یه سری امتحان مهم آخر بهمن ماه دادم و با هزار زور یه موسسه خصوصی پیدا کردم که راضی شده منا تو امتحانات وارد کنه البته با ۱۸۰ هزار تومن پول  که می شد هزینه حضور در کلاس ها + هزینه امتحان

حالا من یه چونه مختصری زدم و ۱۲۰ هزار بشون دادم ولی خب الان هیچی بلد نیستم! پس بهتره فعلا شارژ نت نداشته باشم!

خب در ادامه بی ادب شدن بنده ، بریم سراغ قسمت دوم

به دلیل موارد غیر اخلاقی خواندن این متن برای افراد زیر 16 سال توصیه نمی شود

خب جناب آقای دکتر برای بنده سونوگرافی تجویز کرده بودند منم راس ساعت 5 طبق دستور دکتر راه افتادم به سمت سونوگراف خونه! حدود 10 دقیقه بعد رسیدم سر چهار راه توحید نمی دونم چی شد دوباره مخ معیوب من گوزید! و حالا مونده بودم تو تشخیص شرقی یا غربی بودن خیابون
آدرسی که من داشتم نوشته بود خیابان نظر شرقی بین چهار راه نظر و توحید
حالا من مونده بودم نظر شرقی کدوم طرفه و نظر غربی کدوم طرف
درگیری که همش سر تشخیص خیابون چهارباغ بالا از چهارباغ پائین دارم
بنابراین رفتم سراغ مامور نیروی انتظامی که سر چهار راه ایستاده بود
گفتم استاد چهار راه نظر کدوم طرفه! دیدم اوه این از من بد تره میگه این هم چهار راه توحیده هم چهار راه نظر! گفتم ببخشید اونوقت نظر شرقی کدوم میشه!
طرف غرب را نشون می ده میگه اینم نظر شرقی ! گفتم با خودم خب ای کیو هر طرف شرق باشه نظر شرقی هم همونه دیگه
بالاخره یافتم! یه زیر زمین بود با دیدن شکل و شمایل مطب یاد مراکزی افتادم که توش بچه سقط می کن اینجا بود که دلهره افتاد به جونم که نکنه بخوان بلائی سر بچه من بیارن
این بچه هویت منه بدون این چه جوری ثابت کنم که من یه مرد هستم!
خلاصه وارد شدیدم دیدم اوووو
اینجا پر خانم جونه و یکی یکی می رن تو
از اون طرفم یه خانمی یه پاکت نامه می ده دستشون و اینا کلی ذوق می کنند که بچشون چیه
تو این فکر بودم این دکتره که اینقدر با هوشه که جنسیت بجه را می فهمه می تونه حدس بزنه اسم بچه چیه!
که نوبتم شد
آقای دکتر گفت لخت بخواب رو تخت!
نه مثل اینکه واقعا این جریان همجنس بازی بد جور افتاده تو این پزشکا
هنوز سلام نکرده می خوان آدما لخت کنند
البته قبلش خانم منشی منا لخت کرده بود و برای یه سونو گرافی ناقابل اونم با دفترچه بیمه 16 هزار تومن گرفته بود
با خودم گفتم توکه زمین و زمونا آباد کردی اینم روش
رفتم رو تخت و دیدم به چه می چسبه رو این تخته
حسابی گرم بود( احتمالا از گرمای نفرات قبلی )
و اینکه بوی انواع عطر زنونه موج می زد
تو فکر بودم که دیدم دکتر یه چیزی مثل میکروفون بر داشته و داره می ماله به .......
اومدم بگم آقای دکتر اگه می خوای مصاحبه کنی خب اون بنده خدا که زبون نداره حرف بزنه
سوالی داری از من بپرس
این قدرم میکروفونا تو سرش نزن
که دیدم بی خیال شد و این بار داره به کلیه هام ور می ره!
بعد از اینکه حسابی با اعضا و جوارح بدن ما بازی کرد
بالاخره جواب داد
گفتم دکتر آخر بچه پسره یا دختر
گفت دختر!
گفتم جدا! دکتر ببین اسمش چیه!
که دیدم میگه امیر مهسا!
گفتم حالا چرا امیر مهسا!
گفت الان که دختره ولی جوون تو تا حالا شده یه دونه لوبیا تو خاک بکاری!
گفتم خب آره بچه بودم از این کارا زیاد می کردم
گفت خب ببین وقتی لوبیا می کاری اول زمین صافه ولی یکی دو روز بعد جونه می زنه و نهال از خاک می یاد بیرون
اینجا هم همین جوری یه
حساب کتاب نداره یهو دیدی فردا پس فردا جونه زد و یه چیزی اومد بیرون
برای همین اسمش امیر مهسا ست
که اگه پسر شد بشه امیر دخترم شد بشه مهسا
گفتم اهوم این علمم عجب پیشرفتی کرده
راهی شدم به سمت مطب دکتر تا جواب آزمایش را نشونش بدم
جواب آزمایش که دید گفت خدا را شکر سالمی
گفتم پس این درد مال چیه
گفت درد بی زنی!
گفتم ! جانم ! نه منم !
گفت بله عزیزم باید زن بگیری بعضی یا تو جائی نباشه که ....... این درد را دارند!
خواستم بپرسم دکتر تو این زمینه آشنائی جیزی نداره فعلا مشکل ما حل بشه
دیگه روم نشد
ولی خب این همه خرج و مخارج یه مزیت داشت اونم
تو خونه که این نتیجه دکتر را گفتم بابام گفت برو سربازی و بیا تا برات زن بگیرم!
ولی من زن نمی خوام
نمی دونم چند بار بگم
بابا من زن نمی خوام
من دختر می خوام  

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:17  توسط دایی احمد 

سلام
خب اول خواستم کمی تا قسمتی با ادب باشم ولی بد گفتم این  روزا که روزای آخر حضور من بزار یکم اون روی سکه را نمایان کنم  بلکه یه لبخندی هم روی لب های شما بیاد اما به این نکته توجه کنید:

به دلیل موارد غیر اخلاقی خواندن این متن برای افراد زیر 16 سال توصیه نمی شود

از کجا شروع کنم ؟ آهان از همین امروز!
به علت پاره ای از سر درد های همیشگی رفتم پیش آقای دکتر و اونم بر تجوریز قبلیش مبنی بر اینکه بنده یعنی شخص شخیص دائی احمد میگرن دارم پافشاری کرد!
ما در حال درد دل با جناب دکتر بودیم که ییهو یادمون افتاد که بیضه سمت چپمون بعضی شبها در می گیره
ابتدای امر فکر می کردم برای اینکه هر اتفاقی که تو زندگی می افته ما آقایون می گیم به تخم چپم
و این اتفاقات فشاری زیادی آورده و درد در این ناحیه حس می شه

بعد گفتم بزار یه سوالی هم از دکتر بپرسم شاید مورد دیگه ای باشه
ولی دو دل بودم گفتم شاید آقای دکتر بدش بیاد
سوالما که پرسیدم دکتر گفت : بکش پائین
گفتم آقای دکتر!!!!!!!
گفت می گم بکش پائین
با خودم گفتم ای داد بی داد ! دکتر عصبانی شد می خواد دقو دلی شا سرم خالی کنه!
اومدم بگم آقای دکتر من اهل هم جنس بازی نیستم که گفت بکش ببینم چشه
گفتم آهان! ولی من روم نمی شه
گفت رو شدن نداره حالا اگه دختر بودی بازم یه چیزی تازه اون موقع هم نباید خجالت می کشیدی باید می ترسیدی!

گفتیم چشم و کشیدم پائین
آقای دکتر دست مبارکشا گذاشت رو ..... و شروع کردن به مالیدن
گفت آلان چه حسی داری؟
گفتم دکتر دوست دارم ! دکتر دوست دارم!
یه نگاه چپ چپ بم کرد و گفت می گم درد می کنه یا نه!
گفتم آقای دکتر اینجوری که شما باش برخورد می کنیم که عمرا درد بگیره!
ناقلا نگفته بودی این کاره ای!
که دکتر گفت خجالت بکش آقا
فردا می ری سونوگرافی !
البته قبلش یه فکری به حال این جنگل بکن!
یه دستی به سر و روش بکش !
گفتم آخه اگه من این جنگل ها را بزنم! کی جواب حامیان محیط زیستا بده؟
گفت من نمی دونم باید وقتی می ری سونوگرافی مثل هلو باشی
گفتم آقای دکتر با این خرتوم گنده معلومه بچم پسره! سونو گرافی برای چی
گفت برای این که بیماریت خطر ناک نباشه
حالا فردا باید بریم برای سونوگرافی!

از مطب اومدم سمت خونه
تو خونه می گم دچار این مشکل شدم
بابام میگه : من بیماری تو را می دونم چیه!
می گم : جدا! چیه ؟
میگه : .ون گشادی ! روزا تو خونه هیچ کاری نمی کنی. شبا تخم درد می گیری
مامانمون میگه : خجالت بکشید جلوی من از این حرفا نزنید
دو باره جناب پدر میگن : اصلا خانم تقصیر شماست
بچه بوده اینا می شستی
تخمشا محکم شستی له شده !
حالا ما موندیم از دست این دکتر.....! و این بابای !!!! بی کی و کجا پناه ببریم
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 0:24  توسط دایی احمد 

سلام

الان داشتم یه برنامه از شبکه اصفهان تماشا می کردم و متاسفانه با آمار خیلی تلخی رو به رو شدم

اصفهان بیشترین آمار سرطان و MS را در قاره آسیا داره.

بعد جالبیش اینه که بیشتر این بیمار ها در حاشیه زاینده رود هستند

زاینده رودی که ما آب اونا  می خوریم و محصولاتی که استفاده می کنیم از آب اون تغذیه می شه

زاینده رودی که شده مخزن پس آب های صنعتی و فاضلاب

زاینده رودی که گرچه تمیز به نظر می رسه ولی آلودگی توش موج می زنه

برنامه جالبی بود مسئولین شهر می گفتند فولاد مبارکه و ذوب آهن ( دو قطب فولاد کشور) هیچ پس آبی به زاینده رود وارد نمی کنند ولی مسئولین همین دو کارخانه اعلام کردند که پس آب هایی که از طرف ما وارد می شه آلودگی نداره  و همین جور دست همه رو می شد!

اعلام می کردند هیچ فاضلاب صنعتی تو رود خونه رها نمی شه بعد گزارش تصویری فاضلاب هایی که وارد رود خونه می شه را نشون می دادند!

این حرفا درد ناک نیست

درد تو حرفای اون پدری بود که می گفت چون پول نداشتم و کمکی به من نشد دخترم بر اثر این بیماری فلج شد

درد تو چشمای بارونی زنی بود که از نبودن دارو گرونی و ضع بد مالیش حرف می زد

تو هق هق زنی که می گفت 17 ساله اجاره نشینه و هرسال باید خونه عوض کنه بعد این وسط پول از کجا بیاره که خرج بیماری خودشا بده!

درد را می شد تو حرفای مردی حس کردم که وقتی گزارشگر ازش پرسید آرزوت چیه با یه صدای نامفهموم حرفی زد

گزارشگر پرسید : می خوای بهتر شی!

مرد گفت : نه می خوام بمیرم!

بیمارائی که آرزوشون مرگ بود

مسئولینی که می گفتند هیچ تحقیقی نشده و ما نمی دونیم مشکل از کجاست و از اون طرف پزشکی که می گفت من 4 سال پیش تحقیقاتما شروع کردم و حتی منا حمایت نکردند!

کسائی که حتی براشون مهم نبود چه بلائی سر مردم می یاد!

کارخونه جاتی که سلامت مردم براشون اهمیتی نداره و به جای گذاشتن فیلتر  از درختکاری استفاده می کنند و بعد کارشناس منابع طبیعی که می گفت این درخت ها سودی ندارند!

بیشترین آلودگی ها هم مال سه تا کارخونه بزرگ دولتی بود

فولاد مبارکه سپاهان    ذوب آهن     صنایع نظامی

 

کو اون دولتی که شعار خدتمتگذاری سر می ده و  ....

وقتی مردم از درد و بدبختی خودشون صحبت می کردند وقتی کسائی را دیدم که به خاطر وضع بد مالی فلج شدند یا دیگه امیدی برای زنده بودن ندارند وقتی این همه بدبختی را دیدم 

دیگه نتونستم جلوی اشکاما بگیریم

 

ای داد از این همه بیداد

خواهم که ز غم شوم آزاد

از جور و ستم همه فریاد

چون هستی من شده بر باد

 

پ ن  : خدایا به خاطر سلامتیم ازت ممنوم! به خاطر  همه چیز ممنون

پ ن ۲ : چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! خنده داره. اینطور نیست؟! دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟ این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای مهربان و دوست داشتنی است.

پ ن ۳ : هموطنان گرامی : با توجه به کاهش دمای هوا و بارش برف و باران ،عاجزانه خواهشمندیم در مصرف گاز به شدت صرفه جويي كنيد تا همنوعان ما در هند و تركيه و اروپا از سرما تلف نشوند و ايضاً با كمبود اين سرمايه ملي در كشور عزيز صادر كننده گازمان مواجه نگرديم. در پايان توصيه ميشود براي گرم كردن خود و محيط خود از نفتي كه بر سر سفره هايتان موجود مي باشد استفاده نماييد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:16  توسط دایی احمد