تبليغاتX
دایی جون دات کام
 

اول بگم اگه از طرف من برای شما ناسزائی نوشته شد همون طور که از وبلاگم پیداست کار من نیست و خوشحالم امروز با تمام تلاش این بیمار روانی که این کار ها را انجام می ده  فقط یک نفر اونم تو کامنت خصوصی به من توهین کرد و بعد هم خودش اومد و معذرت خواهی کرد.

 

البته این  بیمار که از خدا براش طلب مغفرت می کنم   برام نظر هم گذاشته :

جمعه 2 آذر1386 ساعت: 22:35

توسط:Arash_Bikhoda

وايسا تازه اولشه٠

 وب سایت   پست الکترونیک

 

[ نظر خصوصی ]

یه کلاغ رو سیاه !

ما همچنان ایستاده ایم !

با این کارش کلی دوست و رفیق تازه من پیدا کردم و با خیلی از مهربون ها و آدم  های عاقل و دوست داشتنی آشنا شدم.

بعضی با نهایت عصبانیت خودشون  تو وبلاگ خودشون این طرف ما را به ناسزا باران دعوت کردند و نوشتن که این کار کار دائی احمد نیست

بعضی هم تماس گرفتند و از برخورد یکم تند خودشون معذرت خواهی کردند و منم از اونا به خاطر این رفتار ناشایسته این فرد عذر خواهی کردم.

ولی جدیدا در وبلاگ ها با نام من نظری می زاره به این شرح :

نویسنده: دائی احمد
جمعه 2 آذر1386 ساعت: 21:35
اخرش دعاها و نذر نيازهاي زن دايي گرفت
اگه خدا قسمت كنه هفته ديگه روز پنج شنبه عاز م زيارت حضرت رقيه هستيم٠ البته با اتوبوس ميريم از طريق تركيه ٠يه هفته اي ميمونيم تو سوريه٠ خلاصه نايب الزياره همتون هستيم٠
زن دايي كه با دمش داره گردو مي شكنه از الان٠
خلاصه حلالمون كنيد٠
راستي سوغاتي جي مي خواين؟
 
فکر کنم در صدد یک توطئه جدیدِ !

 اول بگم دوستان دقت کنید نقطه هائی که این طرف می زاره با نقطه های ما فرق داره پس راحت می تونید بفهمید که کی کامنت را گذاشته.

من آخر همه کامنت هام براتون نقطه می زارم که اگه این فرد هم خواست این کار را بکنه با نقطه های متفاوت آخر جمله هاش رسوا بشه!

دوم خدمت دوستان من با کمال اشتیاقی که دارم این سعادت نصیبم نشده که بتونم به سفر زیارتی برم

در ضمن من تازه قراره برم تو ۲۰ سال و زن دائی ای که تو این وبلاگ پست می ده ۱۷ سالشه

در ضمن اون در خراسان شمالی و من در اصفهانم!  

می شه گفت یه همکاری وبلاگی پس این کامنت هات هم همشون جعلی در اومد.

سوختنتا حس می کنم وقتی از یه جوون ۱۹  ساله رو دست می خوری و کم می یاری.

نکته جالب توجه دیگه اینه که زن دائی دم نداره که باش گردو بشکنه

می بینی دارم مسخرت می کنم همه اینا هم بهت می خندن!

حالا به این کامنت توجه کنید جواب کاملا مناسبی برای این فرد :

سلام
روی سخنم با شخص است که به نام شما به وب من امده و یک مشت حرف های زشتی که من در طول زندگی بیست سالم نشیندم و نخواندم اقایی که این حرف های زشت را برای من نوشتید شما اگه به اندازه یک هسته درونی اتم شجاعت و مردانگی و شهامت داشتید فقط یک شماره تلفن از خود برای من بگذار تا ببینی چگونه از روی زمین خدا محوت می کنم درست است اسم من مسیح است ولی یک دختر هستم تو انقدر بی شهامتی که دعوای خصوصی خود را با جناب احمد به وب های دیگر می کشانی باید بگویم شما یک بیمار روانی هستید حتمن خودت را به یک روان شناس نشان بده

ایا وجدان دارید که برای یک دختر چنین کامنت های زشتی بگذارید فقط می گویم باز به اندازه یک هسته درونی یک اتم که همه می دانند از ان کوچکتر در دنیا ی ما وجد ندارد شهامت و مردانگی می خواهم طرفی که این کامنت را گذاشته فقط یک شماره تلفن برای من بگذارد اگر شهامت نداشت و نگذاشت در خلوت خود ببیند برای چی زنده هست کسی که حتی به اندازه یک زره اتم نه شهامت نه غیرت نه مردانگی ندارد و نه وجدان من یک دختر بیست ساله هستم و فقط شعر می گویم و با دنیای مجازی شما کاری ندارم چرا برای من این کامنت زشت گذاشته شده

 شهامتم از کسی که اینقدر بی شرمانه کامنت می گذارد بیشتر است خیلی بیشتر حالا دلم می خواهد ببینم در تنهایی خود احساس شرم نمی کنید ایا در تنهایی خود از اینکه یک دختر شما را پست و فرومایه دانسته احساس بی غیرت بودن را ندارید پس برای چی زنده هستی و نفس می کشی و زمین خدا را الوده کرده ای بیمار روانی بی غیرت نامرد بی اصل و نصب بی خانواده تو از ان دسته ادم هایی هستی که بر سر سفره پدر و مادر بزرگ نشدی دچار فقر فرهنگی و مادی هستی اقای احمد نوشته های مرا بهتر است در صفحه وب خود بگذارید تا این پست فرومایه بداند که حتی به اندازه زره ای ارزش انسان بودن ندارد و ایشان یک حیوان به شکل انسان است

توسط : http://love-songme.blogfa.com

حالا دیدی که نمی تونی هیچ کاری از پیش ببری!

اونم در برابر من که کوچک ترین عضو این خانواده عظیم بلاگفا هستیم

اینجا همه از من دانا تر  با شهامت ترند پس بترس!

کسانی که اینجا هستند خیلی از اون عاقل ترند که گول حرفای صد من یه غاز!  جناب عالی را بخورند.

می تونی قسمت نظرات پست قبلی را بخونی و شخصیت مورد تمسخر قرار گرفته خودتا پیدا کنی!

 


ممنون از همتون

به ترتیب کامنت هائی که گذاشتین تا دعواتون نشه

اطلس ! لاغر مردنی ! یاسی ! ترانه !

که من نه به خاطر این طرف ! اشتباه نکنید به خاطر مسائل شخصیم می خواستم وبلاگما تعطیل کنم ولی حرفائی زدن مخصوصا سه تای آخری ( خودتون حدس زدید اطلس از این حرفا بلد نیست )

جدا تا بتونم می مونم.

تازه به جز لاغر مردنی بقیه این اتفاق را اتفاقی فهمیدن!

در مورد حرف یاسی که من چه غمی دارم ؟

شاید غم من برای بقیه غم نباشه اصلا  ولی نمی دونم چرا از بچه گی حساس بودم

یادمه وقتی دائیم سر به سرم می زاشت یه لج به لجم می زاشت گریم می گرفت ولی وقتی با سر می رفتم تو شیشه قدی خونه مادر بزرگم یا در تنور داغ نون می خورد تو صورتم و پوستش کنده می شد گریه نمی کردم

وقتی مادر بزرگ مامانم عمرشا داد به شما با این که نمی دونستم جریان چیه از ناراحتی خونوادم گریه می کردم یا وقتی سر انگشت دائیم رفته بود لا دستگاه پرس تا چند روز فقط کارم شده بود گریه

اصلا کل خاطرات غم انگیز بچگیم فقط یادم مونده

فقط غم یادم می مونه

یادم مونده که چطور تنها تو دهنی خوردن بچگیم سر زدن حرفی که مامانما ناراحت کرد موجب این شد که چند تا قطره خون از دهنم بچکه رو در جانونی بزرگی که همش کنار سفره بود.

یا اینکه یادمه دختره همسایه چه شکلی با سنگ زد و سرما شکوند.

یا چشکلی یه بار اگه خالم نرسیده بود یه دیونه داشت تو کوچه خفم می کرد هنوز سرخ شدن و احساس سنگینیش تو سرم می یاد با اینکه اون موقع مدرسه هم نمی رفتم !

این که از ناراحتی یام یه چاقو میوه خوری را می کشیدم به دلم به خیالم می خواستم خودما بکشم

شاید تنها خاطره شیرین که یادمه این باشه که چه شکلی با نقشه تو زمان مهد کودک در راه های آب کوچه را بستم تا صدای همسایه ها در بیاد البته نقشه این بود که در همه راه ها را به بندم تا وقتی بارون می یاد آب بره بالا اون وقت من برم شنا کنم و اون دختری که تو مهد کودک خیلی دوسش داشتم را نجات بدم بعد با هم باشیم همش!

تو این امر مسدود کردن راه های آب بقیه دوستامم بسیج کرده بودم ولی هیچ وقت آب بالا نیومد!

دوستی های پاک بچه گی فقط دوست داشتن توش بود بدون هیچ چیز دیگه ای

دیگه از بچه گی لباس بی ریخت خودم یادمه و مهد کوک غیر انتفاعی و بچه های پول دار!

احساس بدبختی !

نمی دونم چرا خونوادم به فکر این بودن که تو بهترین مهد و بهترین دبستان باشم ولی به این فکر نبودن که نیاز هامم بر آورده کنن تا پیشاونا احساس حقارت نکنم!

بهتر بود یه جای معمولی می رفتم!

بزار برم چند تا عکس از اون زمان جور کنم و بیام!

اومدم !

 

دائی احمد در حال قرآن خوندن!

اینجا هم در نقش هندونه !

سیلی هایی که دوم دبستان به خاطر حرف زدن سرکلاس می خوردما یادمه

و همچینین اونائی که مدیر می زد

ولی هیچ وقت روم نشد تو خونه بگم که منا می زنند!

یادمه یه بار مادر یکی از بچه ها اومد و گفت معلم بچه منا زده وقتی دبیر از بچه ها پرسید همه گفتند نه

من بلند گفتم بعله!

زده بود! ولی خب این شد که منم بدبخت شدم! به جرم گفتن حقیقت اونم تو بچه گی

خیلی از بحث منحرف شدیم!

ولی می دونی خیلی دوست داشتم پارسال وقتی یه بار بر اثر یه صانحه پشت سرم خورد به زمین و بعد چیزی نفهمیدم

همه جا سفید بود

بالا  پائین   چپ   راست 

 چند تائی با لباس سبز دورم

نمی دونم رویا بود یا حقیقت ولی یه چیزی خوندن و دیپورتم کردن، به هوش اومدم

دوست داشتم اقامت دائم بم بدن!

اصلا بحثا پیچوندم  موضوع چیز دیگه ای بود ولی من چیز دیگه ای گفتم!


 جمعه خوب یا بد!

ظهر که اومدم نت دیدم اووو این طرف چه فتنه ای به پا کرده ولی بعد که خوب دقت کردم دیدم کلی دوست جدید و آدم با فهم و شعور پیدا کردم که اگه می خواستم همین جوری دنبالشون بگردم عمرا پیدا می کردم!

بعد از ظهر هم نمایشگاه کامپیوتر جائی که به بدشانسی خودم پی بردم شایدم ایمان آوردم!

اولش خوب بود تو یکی از غرفه ها با دیدن تریپ رسمیم ( تیپ جدیدم ) به جای یه مهندس اشتباهم گرفتن و همه مهندس مهندس می کردن بعدم آوردنم توی غرفه و پذیرائی بعد هم بازدید اختصاصی از همه محصولات!

در آخر هم یه کیف با کلی محتویات دادن به من با فرم های قرار داد که بعدا براشون پر کنم

فکر کرده بودن مدیرعامل یه شرکتم!

تو یکی از غرفه های دیگه هم یکی از دوستان را دیدم که در حال سخنرانی تو یه نیم چه سمینار با یه سری صندلی پر و کلی آدم ایستاده در حال توجه کردن!

 کلی از موفقیتش خوشحال شدم و بعد با هم کپ زدیم و موقع رفتن دست کرد تو جیبشا و کلی کارت ۵ ساعته اینترنت در آورد منم نیازی نداشتم دادم به کیوان اونم از ذوق  در حال ترکیدن بود

تو یکی از غرفه ها مجانی ۱ ماه به اشتراک ADSL  ام اضافه کردند و بنابر این ناخواسته تا 4 ماه دیگه سرتون خرابم!

ناخوشی ها شروع شد :

تو یه غرفه  مربوط به کاریابی و بازار کار  با گفتن تخصصم یه کار بهم پیشنهاد شد که همون موقع به اون شرکت در خواست داده شده بود

تخصصم این بود که به همه سوراخ سنبه های کامپیوتر یه سرک کشیدم و به عنوان مدل آزمایشی غرفه ازم تست گرفتن که همونجا قبول شدم و قرار شد برای استخدام برم. تازه بدون مدرک خدمت نظام وظیفه !

الته نیاز به روابط عمومی بالا هم داشتندکه  براشون چرب زبونی کردم!

کارش این بود که تو یه شرکت خصوصی قطعات الکتریکی و کامپیوتر مسئول فروش داخلی بشم و در خواست بدم تا برای طرف از انبار جنس مورد نظر را بیارن!

یه موقعیت عالی باد آورده!

ولی تا فهمیدن 19 اسفند تاریخ اعزام خدمتمه و باید برم پشیمون شدند  و گفتند ما می خوایم رسما استخدامت کنیم و از پرسنل ما باشی

برامون تخصص و سرعتت مهم بود برای همین مدرک سربازی ازت نخواستیم اگه تعهد می دی که بمونی استخدام می شی منم گفتم بی خیال

1 ساعت بعد یکی از دوستانما اونجا گم کردم در همون حال از بلند گو صدائی می یومد :

آقای احمد قاسمی اطلاعات!

آقای احمد قاسمی اطلاعات!

 منم گفتم حتما دوستمه و بعد پیداش کردم ولی بازم صدام می زدند در نتیجه رفتیم طرف اطلاعات که تو راه دیدم یه غرفه ای که تو قرعه کشیش برای دروره برنامه نویسی بورس 1.5 میلیونی می داد (NIIT ) داره برنده ها را میگه
رفتم جلو به یکی گفتم اسم احمد قاسمی را نبرد گفت چرا برنده شدی

خوشحال شدم  ولی تا رفتم جلو گفت دیر اومدی یه اسم دیگه در آوردیم ولی قول می دیم اگه فردا نیومدی هم تو قرعه کشی شرکتت بدیم !

گفتم شاید اطلاعات برای این کارم داره و نرفتم

ولی وقت بیرون نمایشگاه یکی داشت می گفت این همون بد شانسست! باش که حرف زدم متوجه شدم بار اول که اطلاعات منا صدا زده قبل از قرعه کشی بوده !آخر نفهمیدم بام چی کار داشت چون طبق گفته اون بعد از رفتن منم چندیدن بار صدام زده!

آخه تو چند جای دیگه هم فرم پر کرده بودم. 

 ولی آخر شب یه اتفاق با خال افتاد  چند روز پیش ( ماجرای جالبشا براتون می گم ) یکی از دوستام با یه خانمی آشنا شد!

حالا دوستم زنگ زده بود می گفت این به جای این که با من حرف بزنه میگه دوستت چقدر بامزست  البته ماجرا بخونین شما هم خندتون می گیره!

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 23:32  توسط دایی احمد