دیدیم چند روزی است کسی اپ نمیکند فرصت را غنیمت شماریدیم و علی رغم گرفتاریهای شخصی!تصمیم گرفتیم یک اپ از خودمان ول بدهیم ما که اصلا عادت به تعریف از خودمان نداریم تازه مجانی هم که کار میکنیم
اول اینکه ورود گوساله جان
را تبریک و تهنیت عرض نموده و بی صبرانه منتظر اپهای انچنانی و نمک پاچیهایشان هستیم
اها خدمت دایی خان هم باید عرض کنیم که بابا دست از سر این قاتل بیچاره بردارید خوب طفلک را شیطان(الیاس)گول زده
یک کاری کرده دلیل نمیشود شما هی بیایید جلوی ملت ابرویش را ببرید حالا این همه مجرم ول ول دارند میگردند شما گیر دادید به این طفلک که دست نامرد روزگار او را به اینجا کشانده
شما هنوز نمیدانید که ما هستیم که امنیت جامعه را مختل میکنیم با گذاشتن شلوارمان داخل چکمه یا یک چاک دو سانتی پشت مانتویمان
بگذریمممم...
چندی پیش بود جناب دایی همه ما را به یک بازی دعوت کردند که انقدر استقبال شما زیاد بود که هنوز در کف هستیم
ما هم دیدیم زشت است دعوت کسی را بی پاسخ بگذاریم و با شعار اتحاد ملی و جهت پاچه خواری هر چه بیشتر جهت دریافت حقوق عقب مانده اعلام امادگی کردیم
ولی هر چقدر تفکر نمودیم دیدیم سوتی هایی که امروزه داریم میدهیم خیلی بیشتر و ضایعتر از دوران طفولیتمان است![]()
۱.ما بچه که بودیم عاشق این بودیم که یک "نی نی"واقعی از خودمان داشته باشیم
این بود که چند وقتی پیله شدیم به مادرمان که چطور میتوان نی نی دار شد و هر بار توسط شخص مادر به طرز کاملا ماهرانه پیچانده میشدیم تا اینکه در یک شب بارانی مادرمان پرده از این راز برداشت و به ما گفت کسانی که غذا زیاد میخورند شکمشان گنده شده و بعد از مدتی صاحب یک عدد نی نی میشوند
ما هم خوشحال شب که اهل منزل در خواب ناز تشریف داشتند به یخچال حمله کرده و تا جایی که میتوانستیم خوردیم
بعد هم بیهوش شدیم افتادیم کف زمین
فردا صبح که پدر محترم داشتند میرفتند سر کار ما را دیده و با خاک انداز جمع کردند بردند بیمارستان ما هم دو سه روزی انجا اب خنک خوردیم نا فکر بچه دار شدن از مغزمان بپرد و با همان عروسکهایمان خوش باشیم
۲.بچه که بودیم تا چشم مادر را دور میدیدیم میرفتیم دستشویی یک عدد دمپایی را برمیداشتیم تا کف ان را لیس بزنیم
اما هر بار زبانمان دو سانتی سوژه بود که مادرمان سر میرسید هنوز هم حسرت مزه کردنش به دلمان مانده
۳.یک بار با پسر عمویمان بازی میکردیم
منزلمان هم طبقه اول بود بعد این پسر عمو که توپش افتاده بود در حیاط همسایه بقلی به ما گفت تو پشت شانه هایت بال داری پرواز کن برو توپ ما را بیاور
ما هم همچون بز پریدیم پایین و تا چند وقتی دست و پایمان کبود بود
اتفاقا هیچ ضربه ای به سرمان وارد نشد و مخمان هم کاملا سالم است
۴.یک بار هم پدرمان برایمان یک عدد مرغابی گرفت ما هم بعد از مدتی دیدیم کثیف شده بدبخت بینوا را با شامپو و لیف و صابون شستیمش
بعد هم انداختیم داخل شومینه تا خشک شود ولی نمیدانیم چرا سوخت؟!
۵.دست از سر ما بردارید دیگر بیشتر از این یادمان نمی اید خیلی هنر دارید خودتان بنویسید