اول بگم که می دونم چند وقتی یه نیومدم و به کسی سر نزدم
اول که چند روزی مریض بودم بعدشم شرمنده دیگه نشد ![]()
شاید بازم تو این چند روز نتونم بیام الان اصلا نمی دونم خودم هستم یا روحم!
در شرایطی این پستا می نویسم که آرنج جفت دستام ورم کرده و کبود شده! مثل دیونه ها دارم این پستا می نویسم شاید تو این حالت کمتر کسی یا شایدم هیچ کس حتی به خودش تحرک هم نمی داد!
جریان از این قراره که شب یعنی همین چند ساعت پیش دوباره برف گرفت
منم به سرم زد که برم کوه صفه ( پارک کوهستانی ) همین که از خونه اومدم بیرون چند تائی از بچه ها را دیدم که از بین اونا دو نفر همراه برای کوه رفتن پیدا شد !
عمو کیوان ! و یکی دیگه از دوستان
اول که تو راه ( حکیم نظامی ) ماشین گیر نمی یومد اینجا بود که بنده دست به کار شدم و برای همه ماشین ها دست تکون دادم که یه خیری بالاخره ما را از سرما نجات داد و تا خود کوه بردمون! 
روز قبل هم با همین دو نفر اومده بودیم همین جا
یه تپه چمنی بود با شیب تند که با برفائی که روش نشسته بود تبدیل شده بود به پیست اسکی ملت
ما هم عملیات لیزینک را انجام می دادیم و لذت می بردیم
اما امشب!
بعد از کمی تا تعدادی لیز خوردن اونم با سرعت فراون به خاطر رفتن تو چاله چوله ها قسمت نشیمنگاهم
حسابی درب داغون شد و دیگه هیچ حسی نداشت ولی من کم نیوردم
یعنی یه جورایی خر شدم بار آخر با سرعت رفتم که یه دفعه دیدم سرعتم از حد معمول بیشتر شد و کج شدم دیگه هم نمی شد با پا سرعتم را کنترل کنم چون دنده عقب می رفتم
و این شد که رفتم و رفتم و رفتم .............
و با یه سرعت خیلی زیاد رسیدم به نرده های چوبی که قسمت چمن را از راه اصلی جدا می کرد
فقط به عقلم رسید که مواظب سرم باشم و کمرما صاف کنم
محکم خوردم به نرده ها که با تنه بزرگ درخت درست شده بود جوری که صدای برخوردم تا بالا رفت
یه صدایی که برای من یکی وحشت ناک بود چون فکر کردم کل کمرم خورد شده!
البته الانم کمر و هر دو دستم کبود و سیاه شده
وقتی که بلند شدم یه نگاهی به عقب انداختم که ببینم این منم که بلند می شم یا روحم!
با تو جه به خوابی که ظهر دیده بودم:
جریان خواب:
خواب دیدم تو همین خیابونی که به کوه ختم می شد بودیم که یه دفعه یه پرچم امام حسین که به آنتن تاکسی وصل بود در اومد و رفت وسط خیابون
راننده نگه داشت و گفت آقا بی زحمت این پارچه را بیارین منم رفتم برای برداشتن پارچه که یه ماشین محکم زد بم و پرت شدم هوا وقتی رسیدم پائین راحت بلند شدم و می خندیدم و می گفتم بچه ها اتفاقی نا افتاد ! اتفاقا تو خواب همین دو نفر هم بام بودند!
من داشتم می گفتم اتفاقی نافتاد ولی اون دوتا با سرعت می دویدند که یه دفعه دیدم از بقلم رد شدند
برگشتم دیدم این منم که زو زمین افتادم! ولی اگه اون منم پس من کیم!
خلاصه ما خوردیم به چوب زخیم ولی همه ملت که بالا و پائین ایستاده بودند
حداقل من اون حدودا ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفری را که پائین بودن و بعد از خوردن به نرده ها فقط به من می خندیدند را دیدم تمام تلاشما کردم تا بتونم بلند شم ولی کسی نیومد کمک فقط همه می خندیدن
باز رفتم بالا همه با تعجب نگاه می کردند انگار اینکه می تونستم راه برم عجیب بود
دختره می زد به بقلیش و می گفت ببین این همونه ! اونم می گفت نه بابا فکر نکنم!
خودم باورم نمی شه تونستم بلند شم و الان فقط بدن درد دارم!
یکی هم گفت حسابی خوردی یا
الان داغی نمی فهمی ![]()
خدایا شکر!
مرگ بازم قصر در رفتی! بین خودمون بمونه!
اصولا من آدم به قول خودمون سگ جونیم!
بچه بودم یه بار با سرعت از از سرازیری به طرف پائین می یومدم اومدم بپیچم تو ساختمونمون که خوردم به ستون و با سر رفتم تو ستون همین که افتادم صدای وای بچه مرد! را شندیم ولی بلند شدم خندیدم و گفتم ترمزهاش خوب کار نمی کنه!
این یه موردش بود که یادم بود!
اصولا کتک خورمم ملس بود محکم ترین مشتم که تو دماغم می خورد حتی یه قطره خونم نمی یومد
الانم انگشتای دستم که زخم شده هیچ حسی نداره!
ولی اصولا خونواده ما هم اهل دکتر رفتن در این موراد نیست
مثل دوران راهنمائی که یه بار بدجور زمین خوردم و دستم برگشت وقتی تو خونه اومدم گفتن نه چیزی نشده
اگه شکسته بود الان گریه می کردی و داد و هوار راه می نداختی!
فردا صبح که از خواب بیدار شدم کل دستم کبود بود دیگه گفتن شاید ضرب دیده و بعد از عکس گرفتن متوجه شدیم که شکسته!
برای برگشتن از کوهم که حدود نیم ساعت شل و پل کنار ورودی بودیم کسی هم ما را نمی برد!
با این که جا داشتند! به هر آژانسی هم زنگ زدیم گفت ماشین نداره!
خلاصه یه خدا خیر داده ای یعد از نیم ساعت سوارمون کرد ( وانت ) و نشستیم عقب ماشین و بنده خدا تا پائین برای اینکه ما سردمون نشه یواش یواش اومد و بعدشم گفت ببخشید سعی کردم یواش بیام سردتون نشه!
ما هم گفتیم تشکر !خیلی مردی! دمت گرم!
عو کیوان هم که دعا می کرد خدا یه بچه خوشکل بشون بده! ( طرف با خانومش بود )
البته می گفت به شرطی که اسم بچه را عمو کیوان انتخاب کنه
زمانی که تو سرما بودیم محمود یه ذکر گفت که ما با هم تکرار می کردیم
گ. خوردم گ. خوردم دیگه کوه نمی یام!
البته قراره فردا صبح بریم
نتیجه گیری :
۱- من خولم
۲ - خیلی خولم
۳ - کوه مال بچه مایه دار هاست چون کمترین ماشین همین وانتی بود که ما را آورد
و ماشینا خلاصه می شد تو بنز و کمری و پرادو دیگه بدبختاشون زانتیا داشتند
۴ - آدمی که ماشین نداره غلط می کنه بخواد بره کوه
۵- آدم با مرام کم پیدا می شه اگه دور و اطرافتون هست قدرشا بدونید
۶ - این مورد یه نوع سواله !به نظر شما تا حالا چند تا از جونای من رفته !
پ ن : یعنی من فردا صبح از خواب بیدار می شم !
پ ن ۲ : دارم از درد می ترکم ولی خب نگرانی نداره بادمجون بم آفت نداره!
پ ن ۳: هی گیر می دیدن به اصفهانی بودن ما ! یکی شیر کاکائو داغ تارف کرد! گفتم نمی خوام گفت بگیر من اصفهانی نیستم ! تهرانی یم! مجبور شدم بگم اگه اصفهانی بودی می گرفتم چون می دونم اگه چیزی بدی می خوای بری برای همشهری یات تعریف کنی ............
پ ن ۴ : برید پست قبلی وبلاگ را بخونید! کلا حضور همه کم شده البته این مدت که من نبودم بیام نظر بزارم بعضی هم اصلا نیومدن
ما هم مثل خودشون بر خورد می کنیم ![]()