تبليغاتX
دایی جون دات کام

سلام

خب تا حالا ISP محترم لطف نمودند و اینترت بنده را قطع نکردند بنابراین من هستم!

نکته جالب اینه که امروز یکی پی ام داد و گفت احتمالا همینی که تو وبلاگ گفتی (( اطلس خانم )) اون رفته شارژ کرده! منم گفتم ایشون به من سر نمی زنه ! کوجایی کاری! حالت خوش نیستا!

کاملا اتفاقی:

الان که  اومدم نوشتن این  پستا شروع کنم  دارم یه آهنگ گوش می کنم که به نظرم جالب در اومد

پس می نویسمش:

اگر بیضه زاغ  ظلمت سرشت                                دهی زیر طاووس باغ بهشت

به هنگام  آن بیضه  پروردنش                                     ز انجیر جنت دهی ارزنش

دهی آبش از چشمه سلسبیل                               بدان بیضه در دم دمد جبرئیل

شود عاقبت بیضه زاغ زاغ                                         برد رنج بیهوده طاووس باغ

 

خب برسم سراغ بحث اصلی

اگه یادتون باشه " روح پر فتوح دائی احمد " بنده از کوه یه سقوط درست حسابی کردم و حسابی داغون شدم ولی خدا را شکر با یه خوابیدن حل شد و صبح که بیدار شدم در کمال ناباوری همه ورم ها خوابیده بود و درد بر طرف شد

ما اون شب بعد اون همه حوادث با دوستان یه ذکر مخصوص می گفتیم :

گه خوردم گه خوردم دیگه نمی یام کوه!

ولی فردا صبحش همراه شد با اومدن محمود ( یکی از دوستان ) به اصفهان  و دوباره با دوستان رفتیم کوه و البته یکی از دوستان لطف خواصی داشت و  گفت تو حتما باید با من بیای  تازه با چی با موتور

خلاصه به ترز فجیعی تو راه یخ زدم

اونجا یه چند نفری منا دیدن و از کسائی بودن که شب قبل وقتی من سقوط کردم اونجا بودن

منا به همدیگه نشون می دادن و می گفتن این همون دیشبی یه 

یه جوری نگاه می کردن انگار دارن عجایب هفت گانه تماشا می کنند

یه گوشه نشسته بودم که یکی از بچه ها گفت اون مرده  بالا داره به همه میگه به این کلاه آبی یه برف بزنید منم گفتم بزار بگه ..ن لقش

بعد از مدتی به خاطر اوضاع قاطی پاتی ملت و در هم بودن  مامور بازی شد و همه میدون برف بازی را ترک کردند منم در حال رفتن بودم که یکی کلاهما کشید رو صورتم و زد پس کلم

اومد برگردم چهار تا ریچارد بارش کنم که دیدم اوه این همون مردی یه که اون بالا دستور شلیک به سر مبارک بنده را صادر کرده بود

حالا ایشون کی بودن : مامور کلانتری محل ما

اینجا با لباس شخصی اومده بود قاطی ملت

گفت اومدیم مورد گیری منم گفتم پارتی ما که جوره

البته ما کار خاصی هم انجام نمی دیم که نیازی به پارتی داشته باشیم

آخه یه جورائی ای با این ترف رفیقم

یه زمانی کامپیوترش با همه عکس های خانوادگیش دست من بود

کلی اعتماد داره

و اما اندر احوالات کوه:

اونجا مثل اینکه بخت و اقبال ما با بروبچ محترم تهران گره خورده بود

نمی دونم با چند تا دختر و پسر تهرانی سر چی بحث شد که به اصفهان توهین کردند

منم گفتم کسی براتون دعوت نامه نفرستاده می یاین اینجا

اونا هم گفتن اصلا مگه اصفهان ریدن که ما پاشیم بیام

گفتم آره ریدن شما هم می یان اینجا که گشنه نمونید

جالبش اینه خودشون به خودشون می خندند

 

در یه مورد دیگه هم من چون سردم نبود کاپشنم را دادم به یکی از بچه ها دو باره تهرانی ها اومدن شیرین زبونی کنند

یه پسر بود با دو تا دختر

من شکمم یکم زده بود بیرون طرف در اومد گفت شکما چند؟

منم گفتم با شیر زیرش هزار

خود دخترا سه ساعت بش می خندیدند

 خلاصه مراسم تیکه اندازون به این عناصر پر افاده به راه بود!

تازه به خاطر محرم من ریش گذاشته بودم  بیکار که شدیم به خانوما می گفتم خواهر

می گفتن بله

منم می گفتم حجابتا درست کن

اونا هم حرف گوش کن سریع به اوامرم گوش می کردند

 

بعدش هم رفتیم عملیات ساخت آدم برفی

بعد ساختن آدم برفی خواستیم عکس بدیع باش بگیریم بنابر این تو برف و سرما و دمای چندین درجه زیر صفر

یه نگاهی انداختم دیدم کسی اطرافمون نیست بنابراین پیرهنم را در آوردم و با تن عریان عکس گرفتم

اینم عکسش به صورت سانسور شده : 

حیف که صفحه وبلاگ سنگین می شد اگه نه یه عکس از دهن آدم برفی براتون می زاشتم آخه بچه بد سیگار دهنشه

تازه سیبیلم داره!

بعد از ظهر خواستیم زود راه بافتیم تا برسیم یه هیئتی که حمید علیمی اونجا مداحی می کنه ولی با اینکه ساعت ۷ رفتیم و هنوز شروع نشده بود به در بسته بر خوردیم :

 

البته فضایی که در نظر گرفته بودن خیلی زیاد بود ولی در کل حال می کنم چون آقایون با این جور مداحی های شور مخالفند ولی استقبال مردم را مشاهده کنید

تازه ما هم رفتیم قاطی جمعیت می گفتیم ۱  ۲   ۳ می رفتیم عقب می زدیم به در تا شکسته شدن دو تا از ۳ تا پایه در من بودم ولی خب برادران محترم حراست اونجا ریختن سرمون و  ....

ما هم دیگه رفتیم ولی اخبار رسید که ملت در را شکوندن

کار بدی کردیم می دونم.

بعدشم رفتیم هیئت رزمندگان و ساعت ۱۲ مجلس تموم شد و شام !!!

به عکس زیر یه نگاه بندازید به نظرتون امام حسین (ع) رازی یه! این ظرف به اصطلاح اشغاله

این همه غذا حیف و میل می شه بعد یه عده با شکم گشنه سر بر بالین می زارن

 

 

ساعت ۱۲ مراسم تموم شد  هوا برفی بود و وفوق العاده سرد یه بخاری بزرگ تو راهرو بود که خاموشش کرده بودند

ماهم الکی رفتیم کنار بخاری ایستادیم و دستامونا جلوش گرفتیم و گفتیم به به

یهو همه ملت دویدن طرف بخاری

گفتن این که خاموشه

ما هم گفتیم باید دلت صاف باشه اصل نیته   ما الان داریم از حرارت می سوزیم چون دلمون پاکه

یه بنده خدا سردش بود اومد پیش بخاری دید خاموشه گفت

دادا ما را آلت خودتون کردین! ما هم از خلوص نیت براش صحبت کردیم

بعدش دیدم اوه کف خیابون برف اومده و از سری هوا یخ زده

به سرمون زد بریم کوه اونم ساعت ۱۲ و نیم  و تازه اونم با موتور

خلاصه رفتیم تو راه کافی بود یه تکون بخوریم تا موتور نقش زمین بشه  کف خیابون به اصطلاح شیشه بود و لیز

قبل از ورودی کو صفه دیدم اوووووو

پارکینگ کوه را باش

دور تا دور ماشین ایستاده و یه میدون وسط خالی کردند

با نور چراغ ماشین ها میدون را نورافشانی کرده بودند

چون کف کاملا یخ زده بود شده بود محل اجرای مسابقات نمایشی

یه عده خیلی زیادی هم آدم جمع بودن و هورا می کشیدن

یه چیزی تو مایه های مسابقات کشتی کج اونم خیابونی!

واقعا به قدری هیجان داشت که تو اون سرما استخون خورد کنه نیمه شب ما یک ساعت ایستادیم و لیز خوردن ماشین ها را مشاهده کردیم

البته اونجا همه بچه مایه دار بودن

تو انجام حرکات ماشیناشون به هم می خورد و داغون می شد ولی کم نمی آوردند و اصلا اهمیتی نمی دادند

خلاصه فکر نکنم تو ایران من دیگه همچین صحنه های جالبی ببینم

حضور اون همه جمعیت هم برام جالب بود

خلاصه دیگه ساعت ۱ و نیم راهی شدیم به سمت خونه.

 

 درست یا غلط؟

صبح تو اتاق خواب بودم که دیدم یه سنگ خورد به پنجره اطاق و گفت احمد بیدار شو دیگه

صبح ساعت  ۱۰

من تعجب کردم کیه کیه تونسته سنگا ۸ طبقه پرتاب کنه!!

البته صدا صدای یکی از بچه ها بود که لر تشریف داره

بنا بر این این عمل نمی تونست  غیر ممکن باشه پنجره را باز کردم دیدم خبری نیست  و رفتم تو دوباره دیدم اتفاق تکرار شد

من خوابم؟ بیدارم ؟ مردم ؟ زندم ؟

دوباره سرم ا بیرون کردم دیدم بله

آقایون رفتن بالای پشت بوم و از اونجا دارن هنر نمائی می کند

گفتن بیا بالا !

بعد از اینکه به بالای ساختمون تشرف پیدا کردم یه دفعه از دور دو تا خانم دیدم  به دوستم که نشون دادم

گفت احمد این همونه که اون روز بهت چیز گفت که یه دفعه یه فکر شیطانی به نظرم رسید  سریع رفتم خونمون (( خونه ما طبقه آخره )) دو تا پلاستیک آب کردم و دویدم بالا

و کمین کردیم به یاد بچگی 

خلاصه بقیشا خودتون می دونید یه انتقام سفت و سخت  از خانم های محترم گرفتیم تا دیگه یاد بگیرن زبون دراز نباشند

البته فوق العاده رو دارند

با ماشین یکی از دوستان بودیم از بقلشون رد شدیم تو کوچه هم آب بود بنابراین حضرات خیس آب شدند

بعد ماشین را پارک کردیم و دیگه داشتیم می رفتیم که اومدن رد بشن دو عدد تخم مرغ ول دادن تو شیشه ماشین و انتقام گرفتن

می بینین همه  هم محلی دارند ما هم داریم

بلای جونمون!

 خب برم سراغ قسمت جدید : " با دوستان "

اینجا می خوام برای هرکدوم از دوستان یه پیغام بزارم

در ابتدا از دوستان خوبمون لاغر مردنی و ترانه خانم تشکر ویژه می کنم به خاطر ابراز لطفشون.

بعد برم سراغ بقیه دوستان

گلابتون : نظری که دادی خیلی به دلم نشست (( ممنون ))
کاتالیا : ما همچنان ارادتمندیم
هوود : این نظر بود یا پیام بازرگانی؟
امیرحسین و گوساله : همکاران گرامی" قراراه آخه یه نفر بمون اضافه شه بعد نگین دائی احمد نگفت"
موج دیوانه : آقا من هنوزم می گم وبلاگت را خیلی دوست دارم
بهمن کبیری پرویزی : آقا حسرت این به دل ما موند یه خط نوشته از شما داشته باشیم
همش یه گل می برامون می زاری و میری
عمو کیوان : این اس ام اس ها چیه می دی !! یه نمونش  :
می خوام بگیریم دست عرق سگی : لب بگیرم ازت به ترز فجیع! (( برو خوب شو ))
شیما : جدیدا خیلی بی تابی می کنی
عمو : ایشالا یه روز کتابت چاپ می شه
جوجو : خوبی خاله ! نیستی!
نازی:  وا! ولی خب میل خودته!
بازتاب :  آقا قربانت بشم ! اون آشه را هم درست می کنم یه کاسه هم برا شما می فرسم
سایه : من هر وقت می یام وبلاگ شما کلی روانم شاد می شه
باران : تو چیچی می گوی؟ " با لحجه اصفهانی خوانده شود "
آزاده : خاطر جمع باش این انقلاب حالا حالا ها پایداره! درضمن وبلاگت جزو وبلاگ های مورد علاقه منه
خیلی خوشم می یاد
لادن : خوبی ! به بچه های مدرستون سلام مخصوص برسون٬ ایشالا اون ماجرا هم ختم به خیر می شه
عقیل: بابا جون من یه آدرس از خودت بزار من از کجا بدونم باید به کی سر بزنم
سارا آبی : منم خیلی خوشحال شدم   خیلی وقت بود بی خبر بودم
مجید شر : شما که می خوای توجه منا به سخنرانی امام خمینی جلب کنی منم در پاسخ به اینکه گفتی اسلام دیدش تنگه با حرفای خود امام جواب میدم : (( بهشت زهرا ))

اونهایی که می گن نمی شود اسلام را در این زمان پیاده کرد برای اینکه اسلام را نشناختند نمی فهمند چی می گند!

و اینکه مجید به نظر من دینت را عوض کن تو وقتی می گی دید دینت تنگه یعنی باور نداری که این دین مثل بعضی از ادیان نیست که ساخته بشر باشه   این دین الهی یه
داری به کار خدا ایراد می گیری! تو نباید به اسلام خرده بگیری به اونائی که دارند اسلام را عملی می کنند ایراد بگیری !

 دکتر ژیگول : مرام گذاشتی دکی!
ღ.فیروزه.ღ : یکم این هادی را اذیت کن! لوسش نکن!
نسیم : تو سرت بوی قرمه سبزی می ده!
سایه لبخند تو : آقا ارادت
زن دائی : اینی که نوشتی حالا چی بود؟
نرگس : ممنون از نظرت ما خودمون باید همه چیز را حل کنیم.
بیژن :  الانم باید اینجوری فکر کنی فکر کردی دست خودته!

 پ ن ۱ : بعضی از قسمت های این پست را به ترتیب ۲   ۳  و ۴ بار نوشتم
پس اگه پست خوبی نبود به بزرگی خودتون ببخشید چون در نهایت عصبانیت نوشتم
هر چی می نوشتم می پرید!

پ ن ۲ :  به نویسنده وبلاگ حصار سکوت  : کجائی ؟ نمی دونم چرا نگرانم.

پ ن ۳ : این عکسه یه بنده خداست که گفت می خوام به جهانیان ثابت کنم لر ها بدون هیچ امکاناتی می تونند به موفق بشوند
الان هم چون لیوان نبود داره با دست شیر می خوره که ثابت کنه با کمبود امکانات می سازه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:23  توسط دایی احمد