فعلا در خدمتتون هستم و خاطرات سربازی دایی رو از این به بعد واستون میذارم
!!!
ساعت ۷:۳۰ صبح روز ۲۳/۳/۸۷
سومین روز از حضور ما در پادگان ۰۳ انفرادی عجب شیر و چهارمین روز از خدمت نظام وظیفه٬در حالیکه تنها در دخمه نشسته بودم به فکر این افتادم که اوقات بیکاری خود را صرف نوشتن خاطرات دوران سربازی کنم
روز اول بعد از ورود به پادگان با شنیده های قبلی رو به رو شدیم:
تحقیر٬توهین٬تتنبیه بدنی!!!
پس از ورود به پادگان و تقسیم بندی اولین ناهار سربازی را خوردیم هر سه نفر یک کنسرو لوبیای بزرگ البته شام هم!
روز اول سیلی و ضرب وشتم شروع شد.
شب بعدی قبل از خاموشی مسئولیت دخمه یا استراحتگاه فرماندهان را به من دادند قبل از آن مسئول گروه بودم یا به اصطلاح اینجا ارشد گروه
اینجا شاید نسبت به سایر سربازها وضع بهتری داشته باشم.
روز سوم از صبح کار خودم را شروع کردم گرفتن صبحانه برای فرماندهان و شستن ظرف!
و بعد از آن هم استراحت البته روی صندلی استراحتگاه فرماندهان
نوشتن بهتر از فکر کردن و افسوس خوردنه
فکر کردن به کسایی که دوسشون داری میتونه برات جنون و دیوانگی را به ارمغان بیاره
بار اول که از پشت تلفن صدای مادر و خواهرم را شنیدم واقعا بغض گلویم را فشرد!
باز ... بهتره تا فرمانده به استراحتگاهش نیامده اشکام را پاک کنم
کاش به خاطر سختی اشک می ریختم به نظر من تمرینات سخت نیست فقط شدید دلتنگم متاسفانه اینجا اجازه تلفن زدن هم نداریم.
گروهبانان مرا دیوانه کردند
لباس شخصیم را پاره کردند
اینجا باید سه ماه تمام با شلوار نظامی بخوابیم
درآوردن پوتین هم بعد از خاموشی تا ۴ صبح البته خاموشی ۹ شب که اینجا ۱۱ یا ۱۲ زده میشه
مورد سخت دیگه برخورد با سربازان و روحیه شخصیه منه
منی که اصلا اهل خشونت نیستم٬اینجا ۶سیلی متوالی در گوش یک نفر برای من وحشتناکه
زدن سربازها با چوب یا میله٬گاهی هم کمربند
اینجا به جز آموزش های نظامی علف چینی هم انجام میدیم!
یه جورایی همه کاره شدیم!
((عجب شیر))